چرا فقط توی ماه رمضون یه کمی درست میشیم ؟! (14/6/87)

گاهی اوقات که مثلا یه اتفاق خوشایندی توی ایران می افته و افتخاری کسب میشه همه‌ی ما ایرانی ها خوشحال میشیم ، برای چند ثانیه به ایرانی بودنمون افتخار می کنیم ! مثلا می گیم اره داداش ، اره عزیزم ، تیم ما برنده شده ، بچه های کشور ما توی فلان المپیاد مقام آوردن ، هادی ساعی عزیزمون توی المپیک طلا گرفت ، فیلم فلان کارگردان کشورمون توی فلان جشنواره جایزه گرفت ، مقاله فلان دکتر کشور عزیزمون برنده شده ، عکس های فرزند غیور کشورمون جایزه گرفته و . . . ! برای این جور اتفاق ها ما ایرانی ها خوب بلدیم که ضمیر “ما” رو به کار ببریم و همه رو هم خون و هم وطنمون حساب کنیم . . .
اما وقتی که می شنویم یا می بینیم که یک ایرانی سر چندین نفر رو کلاه گذاشته و خورده و برده ، اینجا دیگه نمی گیم سر مردم کلاه گذاشتیم ! نمی گیم دخترهای جوونِ پدر و مادرهایی رو که با هزار امید و آرزو پاره تنشون رو بزرگ کردن دزدیدیم و بردیم خونه خالی به زور بهشون تجاوز کردیم و بعدشم توی بیابون از ماشین پرتشون کردیم بیرون ! نمی گیم توی صورت کسی اسید پاشیدیم ! نمی گیم دزدی کردیم ! نمی گیم مال یتیم خوردیم ! نمی گیم کُشتیم ! نمی گیم ریا کردیم ! ربا خوردیم ! زنا کردیم !دروغ گفتیم ! نذول خوردیم ! لواط کردیم ! گرون فروشی کردیم و . . . ! برای اینجور اتفاق ها دیگه نمی گیم “ما” ، میگیم اینا رو باید از اونجا آویزونشون کنن ، باید زندان کنن ، اعدام کنن باید فلان کنن . . .
چرا خودمون با خودمون این کارها رو می کنیم ، مگه اون متجاوز ، کلاهبردار ، ربا خوار ، نذول خوار ، دزد یکی مثل من و تو نیست ؟ ایرانی نیست ؟ فرزند کشور عزیزمون نیست ؟ ما هستیم ، همه ما . . .
تا کی باید منتظر بشینیم که کشورمون خودش خود به خود درست بشه ؟ مگه بهمون ثابت نشده دولتمردانمون عرضه‌ی همچین کاری رو ندارن ؟ خودمون باید خودمون رو درست کنیم تا کشورمون درست بشه . . . از خودمون شروع کنیم ، از پس خودمون که بر میاییم . . .
چرا فقط توی ماه رمضون آمار فساد و جرم و جنایت پایین میاد ؟ مگه توی ماه رمضون چه کار می کنیم ؟ ماه رمضون خورشید یه جور دیگه میتابه ؟ روزهاش با بقیه روزهای سال فرق میکنه ؟ چرا فقط توی ماه رمضون یه کمی درست میشیم . . . ؟ ای خدا کاش تمام ۱۲ ماه سال ، ماه رمضون بود . . .کاش . . .

جایی برای پیرمردها هست‌! (9/6/87)

پیرمرد به گوشی عجیب و غریبی که در دستان جوانی که در نیمکت کناری او داخل پارک نشسته بود نگاهی کرد و بعد ، نگاهش جلب دستان لرزان و خشک خود و تنها تسبیحی که لای انگشتانش پیچیده بود شد ؛ نفسی کشید و پیش خود گفت : ه…ی ، عجب زمانه ای شده ، همه چیز تغییر کرده ، هیچ چیز مثل سابق نیست . . .
پیرمرد به موهای سیخ شده ، صورت زیبا و ابروهای از بالا و پایین بدهکار جوان نگاهی کرد و بعد ، با دستمال سفید و گلدوزی شده‌ی خود عرق های پیشانی بلندش را به همراه عینک ته استکانی خود پاک کرد و دستی بر صورت خشک و پر چین و چروک خود کشید ؛ نفسی کشید و پیش خود گفت : ه…ی ، عجب زمانه ای شده ، همه چیز تغییر کرده ، هیچ چیز مثل سابق نیست . . .
پیرمرد به دستگاه سیاه رنگی که جوان از جیب شلوار تنگ و فاق‌کوتاه خود بیرون آورد و مشغول خیره شدن به تلویزیون کوچک روی آن و بازی با آن شد نگاهی کرد و بعد ، نگاهش جلب ساعت جیبی و قدیمی خود شد سپس جعبه‌ی سفیدرنگ کلکسیون قرص هایش را از جیب بیرون آورد و یکی از آنها را همراه با نوشیدن جرعه ای آب از بطری کنار دستش به سختی فرو داد ؛ نفسی کشید و پیش خود گفت : ه…ی ، عجب زمانه ای شده ، همه چیز تغییر کرده ، هیچ چیز مثل سابق نیست . . .
پیرمرد به صدای جوان گوش می کرد در حالی که جوان رعنا کنار نیمکتش در حال قدم زدن و صحبت کردن با دوست دختر خود به وسیله‌ی گوشی عجیب و غریبش بود ، بعد ؛‌ با دستانش زانوهای پاهای فلج شده خود را فشار داد و فشار داد و فشار داد و نفسی کشید و پیش خود گفت : ه…ی ، عجب زمانه ای شده ، همه چیز تغییر کرده ، هیچ چیز … مث … که ناگهان احساس کرد که از پشت کسی در حال آب پاشیدن و خیس کردن اوست ، سریع متوجه شد که این باغبان بی فکر و بی خیال پارک است که در حال آبیاری آن طرف دیوار بزرگ شمشادی نزدیک پیرمرد است ، پیرمرد می خواست حوار بکشد و باغبان را متوجه خود کند ولی با هنجره ای که چند سال قبل آن را از دست داده بود نمی توانست . . . نگرانی در چشم ها و چهره‌ی پیرمرد موج می زد ، هنوز یک ساعت مانده بود تا دخترش دنبال او بیاید و به خانه بازگردد ، چاره ای جز ماندن و خیس شدن نداشت . ناگهان حضور دست گرمی را روی شانه اش حس کرد ، بعد از چند ثانیه متوجه شد که به نیمکتی دورتر منتقل شده است ، احساس آرامش از نشستن روی این نیمکت تمام وجودش را فرا گرفته بود که متوجه بوسه ای بر دستش شد ! آن جوان را روبه روی خود دید در حالی که با تبصمی زیبا به او نگاه می کند و با دست هایش لباس های خود را می تکاند … برای چند ثانیه چشمان خود را بست و هر دعای خیری که می توانست برای این جوان کرد ، با لبخند چشمانش را که باز کرد ولی جوان را دید که در حال دور شدن از اوست ، بعد ؛‌ نفسی کشید و پیش خود گفت : ه..ی خدای بزرگ ، عجب زمانه ایست ، هیچ چیز تغییر نکرده ، همه چیز مثل سابق است . . .

اندر احوالات یک معتاد ! (1/5/87)

چند روز بود که خمار بودم ،‌ اعصابم ریخته بود به هم ، پاچه‌ی همه رو می گرفتم . همه‌ جای بدنم درد می کرد ، انگار همه‌ی استخون های بدنم داشت خورد می شد . همش توی بدنم احساس خارش می کردم . یه گوشه می شستم و دور از چشم بقیه به خودم می پیچیدم ! جلوی چشمم بود ؛ می خواستم استفاده کنم ولی نمی شد ،‌ نمی تونستم . . .
خوابم نمی برد ولی اگه می خوابیدم بیدار شدنم با خدا بود . کلی فکر و خیال از جلوی چشمام رد می شد ، نگران بودم ،‌ همش می گفتم تو این چند روز که من ندارم چه اتفاقاتی افتاده ؟! بیشتر موقع ها همین جور عرق می کردم ،‌ صورتم خیس خیس می شد ! همش احساس می کردم جای یه چیزی توی دستم خالیه . می خواستم برم بیرون از یه جا گیر بیارم و استفاده کنم اما می ترسیدم ، نمی دونم از چی ؛ شاید از اینکه اونجوری که می خوام بهم حال نده ، یا اون کارهایی رو که تو خونه می کردم نتونم اونجا انجام بدم . حالم گرفته بود ، حالم بد بود . . .
آخه چند روز بود که تلفن رو قطع کرده بودن ! نمی تونستم به اینترنت وصل بشم ! فکر می کردیم پولش رو دادیم ولی اشتباه فکر می کردیم ! تا اومد وصل بشه چقدر به من سخت گذشت ! خیلی بده که پشت کامپیوتر نشسته باشی و نتوتی به اینترنت وصل بشی . . . آرزو دارم که همچین اتفاقی برای هیچ کسی نیوفته ، خدا نصیب گرگ بیابون نکنه . . .

خسرو شکیبایی بخشی از خاطراتم بود(28/4/87)

kt0i5zch7dkau94qny

من امروز صبح خبر دردناک درگذشت خسرو شکیبایی را از بالاترین فهمیدم ، چقدر بد است آدم خبری به این ناخوشایندی را برای اولین بار از اینترنت و سایت بالاترین بفهمد . . .
شکیبایی را دوست داشتم ،‌ واقعا چقدر حیف شد که همچین بازیگری انقدر زود از بین ما رفت ! با یک مرور متوجه می شوید که یکی یکی کوه های استوار سینما و تلویزیون مان در حال ناپدید شدن هستند ! ولی انقدر خوب بوده اند که فواید و مزایای وجودشان تا انتها باقی خواهد بود . . .
خسرو شکیبایی بخشی از خاطرات خوب من را تشکیل می داد !‌ یادم می آید زمانی که کوچکتر بودم و سریال خانه سبز برای اولین بار از تلویزیون ایران پخش می شد چقدر برایم لذت بخش بود ، مخصوصا بازی گرم آقای شکیبایی که همیشه به دل من می نشست ! اگر درست به یاد داشته باشم یکی از تکیه کلام های ایشان در این سریال “مرد باش” بود ! خاطره ای در رابطه با این تکیه کلام دارم که نوشتنش اینجا شاید بد نباشد : یک روز ظهر از همان روزهایی که خانه سبز در حال پخش بود ، من داشتم با دوچرخه ام در خیابان می تاختم ! یکباره جوگیر شدم و تا می توانستم پا زدم و با سرعت خیلی زیاد حرکت می کردم که ناگهان درون یکی از دست‌انداز های خیابان که خیلی هم بی شباهت به چاه نبود افتادم !‌ به شدت به زمین خوردم و به عبارتی پخش زمین شدم ! یک دست و یک پایم به شدت زخمی و کوفته شده بود ، نمی توانستم از زمین بلند بشوم ، ناگهان جوانی را بالای سرم دیدم که دستش را به طرفم دراز کرد و به من گفت : بلند شو . . . مرد باش ! تکیه کلام آقای شکیبایی را مثل خود ایشان گفت ، ظاهرا این جوان هم تحت تاثیر خانه سبز قرار گرفته بود ! من هم که خیلی تحت تاثیر بازی آقای شکیبایی بودم یکباره همه‌ی درد را فراموش کردم و دستش را گرفتم و بلند شدم و به خانه رفتم ! اگرچه آن شب نتوانستم بخوابم ولی می خواهم بگویم که آقای شکیبایی با نیروی خارق العاده‌ی خود در بازیگری چه تاثیری در من گذاشته بود که حتی زمانی که آن جوان از ایشان تقلید کرد هم یک حس متفاوت در من ایجاد شد که به موجب آن برای دقایقی درد را فراموش کردم . . .
خدا آقای شکیبایی را بیامرزد ،‌ شاید الان در خانه ای با هزاران رنگ راحت و آزاد باشند و به آرزوهایشان رسیده باشند ، شاید . . .

داستانی از خاموشی ! (22/4/87)

یک روز يكي از ماموران زحمتكش اداره‌ي برق که به خاطر گرما، گرانی، زن و بچه و هزار مشغله‌ي دیگه تا حدودی گیج شده بود وارد یک مجتمع شد و کنتور برق واحد آقای “ب” را که مردی معتقد و دوست‌دار این دولت مردمی بود به جای کنتور برق واحد آقای “الف” که یک انسان شریف و نرمال بود و مثل همیشه فرصت نکرده بود قبض برق واحدش را پرداخت کند قطع کرد ! آقای ب فکر کرد که این قطعی برق به خاطر خاموشی های دو ساعته‌ي روزانه هست ؛ بعد از دو ساعت متوجه شد همه‌ی ساختمان برق دارند به جز واحد او ! سریع به سراغ کنتورها که در پارکینگ بود رفت و فهمید که کنتور واحدش قطع است ، به خودش گفت من که قبضم را پرداخته‌ام حتما دوباره این آقای الف قبضش را نداده و مامور اداره‌ی برق به اشتباه کنتور واحد من را قطع کرده ! سراغ آقای الف رفت و متوجه شد که حدس‌اش درست بوده ،‌ بنده‌خدا آقای الف هم که تقریبا آچار فرانسه ساختمان بود برق واحد آقای ب را به کنتور خوداش متصل کرد و نعمت برق دوباره به واحد آقای ب برگشت و قضیه فیصله پیدا کرد . بعد از چند دقیقه آقای ب متوجه شد که برق واحدش کم و زیاد می شود ،‌ خانوم‌اش گفت: خاک‌عالم؛ ب ،‌چرا برق اینجوری می‌شه !؟ آقای ب هم گفت شاید این الف کارش را درست انجام نداده ، خانوم این فازمترُ بیار تا خودم درستش کنم !‌ آقای ب اُفتاد به جان کنتور واحد آقای الف و بعد از یک سری کارهایی که خودش هم نفهمید چکار کرده به خودش گفت فکر کنم درست شد و رفت بالا ! ناگهان آقای الف دید که برق واحدش قطع شده و چون برق عمومی ساختمان بود رفت سراغ کنتور و فهمید که آقای ب برق واحدش را قطع کرده و فقط برق خودش وصل است ! اینبار او به سراغ آقای ب رفت و گفت که شما اینکار را کردید ؟ ب گفت بله ، آخه برق ما هی کم و زیاد می‌شد‌ ، فکر نمی کردم برق شما قطع بشود !‌ الف گفت آخه حاجی بَد کردم که به شما برق دادم !؟ چرا برق ما را قطع کردید . . . خلاصه آقای الف دوباره کنتور را به همان حالت قبلی در آورد و هر دو به واحدهایشان برگشتند ! بعد از چند دقیقه اینبار هم برق آقای الف رفت و هم برق آقای ب !‌ اعصاب هر دوتای آنها خورد شد و علاوه بر آن خانوم هایشان هم شاخ توی جیبشان گماشتند و هر دو باهم به پارکینگ رسیدند و بعد از جر و بحث داشتند با هم گلاویز می شدند که یکی دیگر از اعضای ساختمان آمد و گفت آقایون چرا دارید دعوا می کنید !؟ برق همه قطع است ! مثل همیشه هر روز دو ساعت برق می رود دیگر ! حاجی ب از شما بعید است آقای الف شما هم همینطور !! آقای الف و ب هر دو خجالت زده در حالی که به سوی واحدهایشان می رفتند با صدای نچندان آرام به یکی از شخصیت های نخبه ی دولت مردمی ، هرچه دشنام می دانستند دادند . . . ! نکته‌ی جالب اینجا بود که صدای آقای ب از آقای الف بلندتر بود !!
چندین دقیقه بعد از دو ساعت خاموشی باز برق واحدهای آقای الف و ب قطع شد ! اینبار هر دو سراسیمه با چوب و چماق به پارکینگ آمدند که دیدند شخص دیگری در حال وَر رفتن به کنتور هاست !! آن شخص هم که بسیار از حجوم این دو ترسیده بود با صدایی همراه با ترس گفت :‌ ببخشید . . . فکر می کردم که امروز یکی از کنتورهای این ساختمان را اشتباهی قطع کردم . . . ! داشتم درستش می کردم . . .

ناموس که فقط نباید مانتو و روسری و چادر داشته باشه ! (27/03/87)

عجب وضعیتي داره الان این کشور ما ، از چپ و راست و بالا و پایین آدم همش رسوایی می بینه ! واقعا چه حسی تو آدم به وجود میاد وقتی می‌بینه و یا می‌شنوه که کسی که پشت سرش می ایستاده و نماز می‌خونده یا کسی که توی دانشگاه به چشم یک بزرگتر باتجربه و تحصیل کرده بهش نگاه می‌کرده و سر کلاسش می‌شسته و با دقت به صحبت هاش گوش می‌کرده و سعی می‌کرده که پند بگیره و در زندگی خودش هم استفاده کنه و گاهی حرف های مونده تو دلش را که به خاطر غربت به کسی نمی تونسته بگه به امید اینکه اون محرم رازهاشه با اون در میان می‌گذاشته ، جزو مفاسد اقتصادی و اجتماعی کشورش بوده . . .
همه‌ی ما دیدیم که رسوایی های اخیر مخصوصاً مورد دانشگاه زنجان چه بازتاب هایی داشت و چه خون هایی را در رگ های ما به جوش آورد ! دیدیم که همین ما جوون هایی که شلوار فاق کوتاه می‌پوشیم یا مدل موهامون را به شکل های به قول آقایون مستکبرانه در می آریم و تی‌شرت های آستين كوتاه ،  نازک و کوتاه می پوشیم ؛ چطور در مقابل این مفاسد سینه سپر کردیم و تحسن کردیم و نگذاشتیم که به حق و حقوق هموطن هامون تجاوز بشه . . .
اگر همین ما جوون ها همين قدر كه روي اين مسائل حساس هستيم و به اين صورت عكس‌العمل نشون مي‌ديم روي مسائل و مشكلات كشورمان هم حساس بوديم خيلي خوب مي شد ! آیا غیرت فقط باید به خاطر ناموس وسط بیاد ؟! ناموس كه فقط نبايد زير مانتو و روسری و چادر باشه ! ايران مهم ترين ناموس ماست (عجب جمله ای گفتم !) ، اگر چهار تا جای ایران مثل همین مردم مشهد غیرت به خرج می‌دادن و هر چقدر هم جزیی کاری می‌کردند که صداشون از مرزها فراتر بره ، به نظر شما این دولت به گل نشسته جرات می کرد روزی بیش از دو ساعت ، برق را قطع کنه و یا مواد غذایی این قیمت ها را پیدا کنه یا نرخ تورم این قدر بالا بره ! این خاک مال ماست آدم هایی مثل ما بودن که از جون مایه گذاشتن و درست یا غلط این کشور را از یک شاه بنده خدایی گرفتن و دادن دست اینا ! چرا الان ما انقدر ترسو شدیم ! از کی می‌ترسیم ؟ از چی می‌ترسیم ؟چرا هیچ کاری نمی‌کنیم ؟‌ مگر رنج و زجر نمی‌کشیم ؟ خون ما از کسی که در نهایت آرامش در فرانسه و یا آمریکا زندگی می‌کنه کمرنگ تره یا پررنگ تر ؟! فقط خودمان می توانیم خودمان را نجات دهیم . . .

اِوا قندِ عَسَلم !! (18/03/87)

فکر می کنم “بابا قورقوری” از اولین شخصیت های انیمیشنی ای باشه که برای تبلیغ های تلویزیونی خلق شد و اینجور که من یادم میاد اون اوایل مورد استقبال مردم هم قرار گرفت ! خب برای اون موقع که همه ی تبلیغ های تلویزیون آزار دهنده و زمخت بود ، عجیب بود که یک تبلیغ چند ثانیه ای مورد توجه مردم قرار بگیره !

تازگی ها هم که انقدر تیزرهای انیمیشنی زیاد شده که دیگه برای همه عادی شده !‌ ولی من از این کار سیما خوشم اومده ؛ روش جالبی را برای جلب توجه ملت به کار گرفتن ، همین که از این روش فقط برای به نمایش گذاشتن مسائل اخلاقی و اجتماعی استفاده می کنن و نه برای موضوع های تبلیغاتی خودش خیلی جای قدردانی داره ! به من ثابت شده که انیمیشن هایی مثل “قند عسل” (یا همون شهر زندگی فکر می کنم! ) ، “آقا گازی” و غیره مورد توجه همه ی رده های سنی قرار می گیره و با توجه به محتوایی که دارن می تونه تاثیر مثبت بزاره ،مثلا برادر کوچکتر من عاشق این تیزر ها شده و زمان پخش این تیزرها هر جایی که باشه خودش رو می رسونه پای تلویزیون و با دقت نگاه می کنه ! ما جوون ها و نوجوون ها هم که اصولا به فیلم و انیمیشن و هنر علاقه مندیم ! و به همین خاطر ما هم نگاه می کنیم ! بزرگسال ها و پدر مادرهامون هم به خاطر اینکه شاید با دیدن این تیزرها ، چند ثانیه ای از فکر بدهکاری و قرض و قبض و اجاره و بنزین و تورم و نفت و طلا و اقتصاد و گرونی و برنج و چای و شهریه و جنگ و وام و بهره و ناامنی و انرژی هسته ای و . . . بیان بیرون ، نگاه می کنن ! سالمندها و پیرزن و پیرمرد ها هم به خاطر اینکه این تیزر ها براشون جذابه و در بعضی موارد نمی تونن باور کنن که این آقا پلیسه یا قند عسل و باباش وجود خارجی ندارن ، نگاه می کنن و حالشو می برن !
در هر صورت ساخت این تیزرها فکر جالبی بوده و البته باید از انیماتورها و دوبلرهایی که برای ساخت این تیزرها تلاش می کنن و زحمت می کشن تشکر کرد ،‌ من به شخصه دوست دارم که ساخت این تیزرها ادامه داشته باشه ، چون دیدن اجباری این ها رو به دیدن اجباری تبلیغ گاز و ریکا و چیپس و بستنی و لپ‌لپ و ایرانسل و لواشک ترجیح میدم .!

شباهت محمود احمدي‌نژاد و سید ضیاء‌الدین طباطبایی (23/02/87)

در عکس بالا دو تا شخصیت را مشاهده می کنید که شباهت های فیزیکی زیادی به یکدیگر دارند ! و البته نقش بسیار مهمی در زیر و رو کردن اوضاع ایران در دوره های مختلف زمانی تاریخ کشور دارند ! عکس سمت راست که مشخص هست کیه ، محمود احمدی نژاد ، عکس سمت چپ هم متعلق به سید ضیاءالدین طباطبایی هستش که در تاریخ ایران با کابینه ی سیاه مشهور است ، او از سیاستمدارانی بود که به شدت به دولت انگلیس وابسته بود و نقش بسیار مهمی را در کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ با کمک کردن به آیرون ساید (فرمانده ی نظامی نیروهای انگلیسی در شمال ایران) و روی کار آمدن رضاخان میرپنج ایفا کرد . سید ضیاءالدین پس از کودتا نخست وزیر شد و کابینه ی خود را با عملکردهایش در تاریخ مشهور کرد .
به این چیزا کاری نداریم ؛ من وقتی این عکس را دیدم بعد از این که شباهت سید ضیاءالدین به احمدی نژاد نظرم را به خودش جلب کرد ،‌ اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که نکنه احمدی نژاد هم همچین سرنوشتی داشته باشد و با وابستگی به جایی قصد محو کردن و نابود کردن ایران را داره !! درسته فکر بچه گانه ای بود ولی چرا این فکر به مغز من خطور کرد !؟ وقتی ایران پنجمین کشور پر تورم جهان باشد و این تورم از زمان به ریاست رسیدن محمود احمدی نژاد مانند بادکنکی با محتوای گاز که به هیچ نخ و طناب نگاه دارنده ای متصل نیست بالا برود ؛ خب حق دارم که فکر کنم دست عمدی در کار هست !!
خدا را چه دیدید ، هیچ کس از آینده خبر ندارد شاید در کتاب های تاریخ چندین سال بعد این دولت هم به دولت سیاه و یا شاید هم دولت بادکنکی معروف و مشهور بشود ! واقعا اقتصاد ایران در این زمان مانند همان بادکنک است که البته عکس محمود احمدی نژاد روی آن حک شده و با یک سوزن نابود می شود . . .

اگر تندبادی براید ز کُنج . . . / فیلمی از ابوالقاسم فردوسی ! (08/02/87)

فكرش رو بكنيد ؛ اگر فردوسی در دوران ما ظهور می کرد چی می شُد ! چند روز پیش در یکی از برنامه های “دو قدم مانده به صبح” این موضوع را برای بحث انتخاب کرده بودند و درباره ی ارتباط سینما و شعر صحبت های جالبی کردند . از اون موقع فکر من مشغول این شد که اگر فردوسی (یا هر یک از شاعران بزرگ دیگر) در دوران ما بود چکار می کرد !؟ (صرف نظر از این که اگر تا به حال ظهور نکرده بود ، معلوم نبود ما الان به عربی و یا هر زبان دیگه ای صحبت می کردیم به جز فارسی !)
به نظرم اگر در دوران ما هنوز شاهنامه رو ننوشته بود ، هرگز نمی نوشت ! با این جماعت کتاب خوان و فرهیخته (مهم تر از همه نخبه !) درسته باز هم با سرودن ، آوازه اش به سرتاسر جهان نفوذ می کرد ! ولی نمی نوشت … ما جوون هایی که اگر کسی در یک دستش یک “دی.وی.دی” فیلم و در دست دیگرش یک کتاب باشد و به ما بگوید که یکی را انتخاب کن ،‌ مطمئنا دی.وی.دی را انتخاب می کنیم ؛ برای ما می سرود ؟!(البته به قبای خیلی از دوستان که در جمع “ما” نیستند بر نخورد) به نظرم اگر خیلی دوست داشت که کاری کرده باشد وارد دنیای سینما می شُد و شغل نویسندگی و کارگردانی را انتخاب می کرد ! آن وقت همه ی ما همه ی پلان ها، دیالوگ ها و همه چیز فیلم هایش را از حفظ بودیم ! آن وقت هر چی هیچکاک، کیشلوفسکی، تارکوفسکی، اسکورسیزی، اسپیلبرگ، لینچ، لئونه و … بود را می گذاشت توی جیب کوچیکه ی شلوارش ! آن وقت تمام بازیگران جهان نقش‌آفرینی در یکی از فیلم های فردوسی رو بزرگترین آرزوی خودشون می ساختن ! آن وقت آمریکایی ها و اروپایی ها و بقیه ی مردم جهان در به در دنبال فیلم های فردوسی بودند ! چرا اینقدر در اینترنت ما سایت های دانلود و فروش فیلم زیاد شده !؟ چرا اینقدر در اینترنت ما سایت های دانلود و فروش کتاب کم بوده و هست و شده !؟
هر کدام از مصراع های شعر های فردوسی می توانست یک پلان تکان دهنده باشد اگر خودش آن را کارگرانی می کرد ، در برنامه ی دو قدم مانده به صبح مثال های زیادی در این باره زدند ولی شما همین بیتی که من تیتر این مطلب رو ازش گرفتم تصور کنید ، تصور کنید که پلان ابتدایی یکی از فیلم های فردوسی بود :
اگر تند بادی برآید ز کُنج                   به خاک افکند نارسیده ترنج
همین جوریش که شعر هست خیلی آدم رو به فکر فرو می بره و تاثیر می گذاره چه برسه به این که با تنکنولوژی و هنر های امروز سینما اون هم توسط خود فردوسی به تصویر در می آمد . . .
به نظرم همه ی شاعران بزرگ ما خصلت و صفت سینماگری در وجودشون قرار داشته و در زمان خودشون تنها روشی که می توانستند از این مزیت استفاده کنند و بازدهی داشته باشه همین شعر بوده که البته با یک تیر چندین نشان رو هم می زدند . . .
البته نمی خوام بگم که شاعرها و نویسندگان ما همشون باید کارگردان باشن ، اون وقت دیگه کلاهمون پس معرکه بود و همین چهار تا کتاب هم نبود و کسی هم نمی خواند . فقط نیتم این بود که اگر این خیالبافی من واقعیت داشت اوضاع چطوری بود که البته می توانست پستی باشه یکصد برابر این پست !
حالا شما هم اگر دوست داشتید نظر و عقیدتون رو درباره ی این سوژه بیان کنید .

خداحافظ کارمند ساده ی بایگانی ثبت احوال شیراز !(14/01/87)

بالاخره امشب صحنه ای را که هم دوست داشتم ببینم و هم دوست نداشتم ببینم را ، دیدم !

دوست نداشتم ببینم چون نمی خواستم لحظه های کنار خانواده بودن و خندیدن را از دست بدهم ! هنگامی که همگی از خنده روده بر شده بودیم و من در همان حال به پدر و مادرم که چهره هایشان غرق در خنده بود نگاه می کردم و بهترین حس دنیا به من دست می داد ، نمی خواستم این لحظه را از دست بدهم ! نمی خواستم این صحنه را ببینم چون می دانستم که باید از دو ، سه روز بعد چند صد کیلومتر از خانواده ام دور باشم برای چندین هفته . . . دوست داشتم ببینم چون نمی خواستم حتی یکی از این لحظات زیبا را از دست بدهم . . . وقتی آن گریه ی دیدنی شصت چی را در سکانس آخر دادگاه دیدم ، همه ی این ها از جلوی چشمانم رد شدند و بغض گلوم رو گرفت .

دلم می خواست خودم هم مثل بقیه از مهران مدیری تشکری کرده باشم به خاطر همه چیز ، اگر خودم نمی نوشتم دلم خنک نمی شد ! چند روزی بود که به “به به” ، “خیلی ممنونم” و “آفرین” ها و همه چیز مرد هزار چهره عادت کرده بودم ! به مثبت و منفی و نظر دادن ها به لینک های پیرامون این سریال در بالاترین عادت کرده بودم ! قصدم این نیست که خیلی بزرگنمایی کرده باشم ! این لحظات خانواده ی کامل بودن همیشه وجود نداره ، چرا قبلا قدر این لحظات را نمی دونستم و این قدر ساده از کنار آن رد می شدم !

مهران مدیری و گروه مرد هزار چهره ، واقعا خسته نباشید ،‌لحظه های فراموش نشدنی ه بسیار قشنگی را برای ما رقم زدید ! از تبسم و نیش خند ها به طنزهای بدون طنز خسته شده بودیم ! خداحافظ کارمند ساده ی بایگانی ثبت احوال شیراز . . .

ورودی‌های تازه‌تر » · « ورودی‌های پیشین