امروز مثلا اولین روز از سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت ـه ! الان باید چکار کنیم خب ؟ به شخصه برای من که انگار نه انگار که اتفاق جدیدی افتاده ! چرا اینجوری شدم ؟ یا بهتر بگم چرا اینجوری شدیم !؟ هیچ چیز دیگه رنگ و بوی قبل رو نداره ؛ یادم هست که کوچکتر که بودم اصلا اینجوری نبود ، نزدیک نوروز که میشد همه چیز در تحرک و جنب و جوش بود ؛ هرجا رو نگاه می کردی پر بود از رنگ های شاد و خوشکل ! میدونم که به خاطر سن و سال کم نبود ، چون بزرگ تر ها رو یادم هست که اینجوری بودن …
همه چیز دیگه سرد شده ، یخ کرده . دیگه خرید عید امسال هم از سر اجبار بود ! چقدر قدیم تر ها برای خرید کفش و لباس عید ذوق و شوق داشتیم ، چقدر بالا و پایین می پریدیم ! اون موقع ها هم ایام نزدیک عید خیابون ها شلوغ بود ، پیاده رو ها پر از آدم بود . ولی همه خوشحال بودن ، به همدیگه احترام میذاشتن ، از کنار همدیگه که رد می شدن همدیگه رو حس می کردن ! ولی الان چی ، بیشتر عابرها با خلق های سگی راه میافتن توی خیابون ها و همه سعی و تلاششون اینه که هرچه زودتر یه چیزی بخرن و از شرش خلاص بشن ؛ آدم های توی پیاده روهای امسال رو مثل مجسمه های خاکستری دیدم که انگار چرخ زیر پاهاشون گذاشتن و بدون کوچکترین توجه نسبت به هم از کنار هم عبور می کنن …
هر سال سرد تر و خشک تر از سال قبل ؛ نمی دونم ، شاید چیزی تغییر نکرده و همه چیز همونیه که قبلا بوده . شاید ما آدم ها تغییر کردیم . شاید به زور وادارمون کردن به تغییر . شاید از مشخصه های این مملکت و دولت باشه که یه فیلتر خاکستری چسبیده به چشم هامون و همه چیز رو خاکستری و سرد می بینیم، عین مجسمه ؛ شاید از مزایای این حکومت باشه که حس بویایی مردم از بین رفته ، دیگه بوی عید و عیدی و لباس و کفش نو رو نمی تونم حس کنم ! عطر سبزه و سیر و سرکه سفره هفت سین رو نمی تونم حس کنم ! صدای تیک تاک ساعت هفت سین رو نمی شنوم ! انگار ماهی قرمز ها هم دیگه امیدی به آینده ندارن ، دو تا ماهی قرمز واسه سفره هفت سین گرفته بودم ، یکیشون هشت ساعت قبل از سال تحویل مُرد ! چه بلایی سرمون آوردن …. !؟
—————————————————————–
دوست نداشتم که اولین پست وبلاگم توی سال جدید اینجوری باشه . ولی دست خودم نبود ! بیشتر از همهی مردم جهان ما ایرانی ها امیدوارم هستیم ، به چی رو نمی دونم ! به همین امید هم هست که زنده ایم … امیدوارم که سال خوبی باشه ! نوروز مبارک …!












