Archive for عمومی

نوروز خاکستری تان پیروز !

88_grey_noruz

امروز مثلا اولین روز از سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت ـه ! الان باید چکار کنیم خب ؟ به شخصه برای من که انگار نه انگار که اتفاق جدیدی افتاده ! چرا اینجوری شدم ؟ یا بهتر بگم چرا اینجوری شدیم !؟ هیچ چیز دیگه رنگ و بوی قبل رو نداره ؛ یادم هست که کوچکتر که بودم اصلا اینجوری نبود ، نزدیک نوروز که میشد همه چیز در تحرک و جنب و جوش بود ؛ هرجا رو نگاه می کردی پر بود از رنگ های شاد و خوشکل ! میدونم که به خاطر سن و سال کم نبود ، چون بزرگ تر ها رو یادم هست که اینجوری بودن …

همه چیز دیگه سرد شده ، یخ کرده . دیگه خرید عید امسال هم از سر اجبار بود ! چقدر قدیم تر ها برای خرید کفش و لباس عید ذوق و شوق داشتیم ، چقدر بالا و پایین می پریدیم ! اون موقع ها هم ایام نزدیک عید خیابون ها شلوغ بود ، پیاده رو ها پر از آدم بود . ولی همه خوشحال بودن ، به همدیگه احترام میذاشتن ، از کنار همدیگه که رد می شدن همدیگه رو حس می کردن ! ولی الان چی ، بیشتر عابرها با خلق های سگی راه میافتن توی خیابون ها و همه سعی و تلاششون اینه که هرچه زودتر یه چیزی بخرن و از شرش خلاص بشن ؛ آدم های توی پیاده روهای امسال رو مثل مجسمه های خاکستری دیدم که انگار چرخ زیر پاهاشون گذاشتن و بدون کوچکترین توجه نسبت به هم از کنار هم عبور می کنن …

هر سال سرد تر و خشک تر از سال قبل ؛ نمی دونم ، شاید چیزی تغییر نکرده و همه چیز همونیه که قبلا بوده . شاید ما آدم ها تغییر کردیم . شاید به زور وادارمون کردن به تغییر . شاید از مشخصه های این مملکت و دولت باشه که یه فیلتر خاکستری چسبیده به چشم هامون و همه چیز رو خاکستری و سرد می بینیم، عین مجسمه ؛ شاید از مزایای این حکومت باشه که حس بویایی مردم از بین رفته ، دیگه بوی عید و عیدی و لباس و کفش نو رو نمی تونم حس کنم ! عطر سبزه و سیر و سرکه سفره هفت سین رو نمی تونم حس کنم ! صدای تیک تاک ساعت هفت سین رو نمی شنوم ! انگار ماهی قرمز ها هم دیگه امیدی به آینده ندارن ، دو تا ماهی قرمز واسه سفره هفت سین گرفته بودم ، یکیشون هشت ساعت قبل از سال تحویل مُرد ! چه بلایی سرمون آوردن …. !؟

—————————————————————–

دوست نداشتم که اولین پست وبلاگم توی سال جدید اینجوری باشه . ولی دست خودم نبود ! بیشتر از همه‌ی مردم جهان ما ایرانی ها امیدوارم هستیم ، به چی رو نمی دونم ! به همین امید هم هست که زنده ایم … امیدوارم که سال خوبی باشه ! نوروز مبارک …!

تکنولوژی های پیشرفته در دانشگاه های کشور !

11

فکر می کنید اینجا کجاست ؟! خب احتمالا با دیدن این تاب و سرسره و الاکلنگ حدس می زنید که اینجا یک پارک مستعمل باشه ! زود قضاوت نکنید …

2

خب ؛ الان به نظرتون اینجا کجاست ؟! اون ساختمان پشت این  وسایل بازی به نظرتون چیه ؟

3

اگر روی عکس ها کلیک کنید و اون ها رو توی سایز بزرگ ببینید ، متوجه خواهید شد که اینجا نه پارکه ، نه شهربازی ! اینجا بخشی از یکی از دانشگاه های کشوره ! روی سر در اون ساختمان هم نوشته »دانشکده فنی مهندسی» !

من برای اینکه از سرازیر شدن دانشجویان مشتاق به سوی این دانشگاه جلوگیری کنم ، اسم این دانشگاه رو نمی گم ! ولی می خوام بگم که اگر مسئولین این تجهیزات و تکنولوژی های پیشرفته رو که  توی دانشگاه های کشور وجود داره  در نظر می گرفتن ، قطعا دانشگاه های ایرانی جای خیلی بهتری توی رنکینگ دانشگاه های جهان داشتن ! قبول ندارید !؟

اسباب کشی به وردپرس !

الان که دیگر فقط چند روز به نوروز مانده ، همه در حال خانه تکانی یا نو کردن چیزهای اطراف خود هستند . من هم بالاخره طاقت نیاوردم و امروز کاری را که مدت ها بود قصد انجامش را داشتم انجام دادم و از بلاگفا به وردپرس نقل مکان و اسباب کشی کردم .

وبلاگ نویسی در بلاگفا را دوست نداشتم ؛ جدای از کمبود های سخت افزاری و نرم افزاری ، بلاگفا خانه‌ي سرد و بی روحی برای من و وبلاگم بود ! احساس خوبی از وبلاگنویسی در بلاگفا به من دست نمیداد ! اما در همین مدت کوتاه خیلی با وردپرس انس گرفتم و اصلا احساسی را که نسبت به بلاگفا داشتم نسبت به وردپرس ندارم .

به امید اینکه در سال جدید خانه‌ی جدیدم روز از روز بهتر شود و بتوانم به خوبی از آن مواظبت کنم …

خاطره خان عمو از تئاتر ارحام صدر با حضور محمد رضا شاه ! (27/9/87)

arham_sadr

توی این مدت تقریبا کوتاه که من این وبلاگ رو دارم ، این دومین پستی هست که به مناسبت مرگ یک هنرمند داخلش می نویسم . از احساسم هنگام نوشتن این مطلب فقط می تونم به حقارت و پشیمانی اشاره کنم ! فکر می کنم دلیلش رو بدونم و شاید هم ندونم . . .
شاید اسم استاد رضا ارحام صدر تا قبل از فوت ایشون به گوش کسی نخورده بود ، مخصوصا به گوش جوون ترها ؛ من خودم هم به خاطر سن کم چیزی زیادی از ایشون نمی دونم و هیچ کدم از تئاترها یا فیلم های ایشون رو تا حالا ندیدم ولی به این دلیل که این استاد بزرگوار همشهری ما بودن چیزهایی از بزرگترها از ایشون شنیده ام و با همین اطلاعات اندک پی برده بودم که این استاد هنرمند چقدر شخصیت جالبی دارند . قصدم از نوشتن این مطلب به نوعی تخلیه کردن خودم هست و البته نوشتن خاطره ای از استاد ارحام صدر که خان عموی بزرگ ما چندین بار برای ما تعریف کردند :
عموی بزرگ بنده تعریف می کردند که یکبار که برای بار چندم برای دیدن یکی از تئاترهای استاد ارحام صدر رفته بودند ، در کمال تعجب متوجه شده اند که محمدرضا شاه هم توی سالن حضور دارند و برای تماشای نمایش این استاد کاردان به تئاتر اومده ! از ذوق و شوق دیدن شاه مملکت از فاصله‌ی نزدیک توسط خان عمو که باید بگذرم ! ولی باید بدونید که تئاترهای گروه استاد ارحام صدر این جور که گفته می شه خیلی انتقادی بوده و با طنز حرف های انتقادی خیلی بزرگی رو بیان می کرده ! خان عمو تعریف می کرد که شاه از دیدن این نمایش بسیار لذت می برده و حین دیدن نمایش همش در حال خندیدن بودن ! خان عمو می گفت در صحنه ای از تئاتر استاد ارحام صدر باید می گفته که من از هیچ کس و هیچ چیز نمی ترسم و فقط از خدا می ترسم ! ولی اینبار چون شاه به دیدن نمایشش اومده بوده خیلی ناگهانی یه تغییراتی توی دیالوگش داده و به بازیگر مقابلش گفته : ترس ؟ من و ترس ؟! این شاه مملکت رو می بینی که اینجا نشسته ؟!؟ من از این هم نمی ترسم !! من فقط از خدا می ترسم . . . فقط از خدا . . .

اندر احوالات یک معتاد ! (1/5/87)

چند روز بود که خمار بودم ،‌ اعصابم ریخته بود به هم ، پاچه‌ی همه رو می گرفتم . همه‌ جای بدنم درد می کرد ، انگار همه‌ی استخون های بدنم داشت خورد می شد . همش توی بدنم احساس خارش می کردم . یه گوشه می شستم و دور از چشم بقیه به خودم می پیچیدم ! جلوی چشمم بود ؛ می خواستم استفاده کنم ولی نمی شد ،‌ نمی تونستم . . .
خوابم نمی برد ولی اگه می خوابیدم بیدار شدنم با خدا بود . کلی فکر و خیال از جلوی چشمام رد می شد ، نگران بودم ،‌ همش می گفتم تو این چند روز که من ندارم چه اتفاقاتی افتاده ؟! بیشتر موقع ها همین جور عرق می کردم ،‌ صورتم خیس خیس می شد ! همش احساس می کردم جای یه چیزی توی دستم خالیه . می خواستم برم بیرون از یه جا گیر بیارم و استفاده کنم اما می ترسیدم ، نمی دونم از چی ؛ شاید از اینکه اونجوری که می خوام بهم حال نده ، یا اون کارهایی رو که تو خونه می کردم نتونم اونجا انجام بدم . حالم گرفته بود ، حالم بد بود . . .
آخه چند روز بود که تلفن رو قطع کرده بودن ! نمی تونستم به اینترنت وصل بشم ! فکر می کردیم پولش رو دادیم ولی اشتباه فکر می کردیم ! تا اومد وصل بشه چقدر به من سخت گذشت ! خیلی بده که پشت کامپیوتر نشسته باشی و نتوتی به اینترنت وصل بشی . . . آرزو دارم که همچین اتفاقی برای هیچ کسی نیوفته ، خدا نصیب گرگ بیابون نکنه . . .

خسرو شکیبایی بخشی از خاطراتم بود(28/4/87)

kt0i5zch7dkau94qny

من امروز صبح خبر دردناک درگذشت خسرو شکیبایی را از بالاترین فهمیدم ، چقدر بد است آدم خبری به این ناخوشایندی را برای اولین بار از اینترنت و سایت بالاترین بفهمد . . .
شکیبایی را دوست داشتم ،‌ واقعا چقدر حیف شد که همچین بازیگری انقدر زود از بین ما رفت ! با یک مرور متوجه می شوید که یکی یکی کوه های استوار سینما و تلویزیون مان در حال ناپدید شدن هستند ! ولی انقدر خوب بوده اند که فواید و مزایای وجودشان تا انتها باقی خواهد بود . . .
خسرو شکیبایی بخشی از خاطرات خوب من را تشکیل می داد !‌ یادم می آید زمانی که کوچکتر بودم و سریال خانه سبز برای اولین بار از تلویزیون ایران پخش می شد چقدر برایم لذت بخش بود ، مخصوصا بازی گرم آقای شکیبایی که همیشه به دل من می نشست ! اگر درست به یاد داشته باشم یکی از تکیه کلام های ایشان در این سریال «مرد باش» بود ! خاطره ای در رابطه با این تکیه کلام دارم که نوشتنش اینجا شاید بد نباشد : یک روز ظهر از همان روزهایی که خانه سبز در حال پخش بود ، من داشتم با دوچرخه ام در خیابان می تاختم ! یکباره جوگیر شدم و تا می توانستم پا زدم و با سرعت خیلی زیاد حرکت می کردم که ناگهان درون یکی از دست‌انداز های خیابان که خیلی هم بی شباهت به چاه نبود افتادم !‌ به شدت به زمین خوردم و به عبارتی پخش زمین شدم ! یک دست و یک پایم به شدت زخمی و کوفته شده بود ، نمی توانستم از زمین بلند بشوم ، ناگهان جوانی را بالای سرم دیدم که دستش را به طرفم دراز کرد و به من گفت : بلند شو . . . مرد باش ! تکیه کلام آقای شکیبایی را مثل خود ایشان گفت ، ظاهرا این جوان هم تحت تاثیر خانه سبز قرار گرفته بود ! من هم که خیلی تحت تاثیر بازی آقای شکیبایی بودم یکباره همه‌ی درد را فراموش کردم و دستش را گرفتم و بلند شدم و به خانه رفتم ! اگرچه آن شب نتوانستم بخوابم ولی می خواهم بگویم که آقای شکیبایی با نیروی خارق العاده‌ی خود در بازیگری چه تاثیری در من گذاشته بود که حتی زمانی که آن جوان از ایشان تقلید کرد هم یک حس متفاوت در من ایجاد شد که به موجب آن برای دقایقی درد را فراموش کردم . . .
خدا آقای شکیبایی را بیامرزد ،‌ شاید الان در خانه ای با هزاران رنگ راحت و آزاد باشند و به آرزوهایشان رسیده باشند ، شاید . . .

اِوا قندِ عَسَلم !! (18/03/87)

فکر می کنم «بابا قورقوری» از اولین شخصیت های انیمیشنی ای باشه که برای تبلیغ های تلویزیونی خلق شد و اینجور که من یادم میاد اون اوایل مورد استقبال مردم هم قرار گرفت ! خب برای اون موقع که همه ی تبلیغ های تلویزیون آزار دهنده و زمخت بود ، عجیب بود که یک تبلیغ چند ثانیه ای مورد توجه مردم قرار بگیره !

تازگی ها هم که انقدر تیزرهای انیمیشنی زیاد شده که دیگه برای همه عادی شده !‌ ولی من از این کار سیما خوشم اومده ؛ روش جالبی را برای جلب توجه ملت به کار گرفتن ، همین که از این روش فقط برای به نمایش گذاشتن مسائل اخلاقی و اجتماعی استفاده می کنن و نه برای موضوع های تبلیغاتی خودش خیلی جای قدردانی داره ! به من ثابت شده که انیمیشن هایی مثل «قند عسل» (یا همون شهر زندگی فکر می کنم! ) ، «آقا گازی» و غیره مورد توجه همه ی رده های سنی قرار می گیره و با توجه به محتوایی که دارن می تونه تاثیر مثبت بزاره ،مثلا برادر کوچکتر من عاشق این تیزر ها شده و زمان پخش این تیزرها هر جایی که باشه خودش رو می رسونه پای تلویزیون و با دقت نگاه می کنه ! ما جوون ها و نوجوون ها هم که اصولا به فیلم و انیمیشن و هنر علاقه مندیم ! و به همین خاطر ما هم نگاه می کنیم ! بزرگسال ها و پدر مادرهامون هم به خاطر اینکه شاید با دیدن این تیزرها ، چند ثانیه ای از فکر بدهکاری و قرض و قبض و اجاره و بنزین و تورم و نفت و طلا و اقتصاد و گرونی و برنج و چای و شهریه و جنگ و وام و بهره و ناامنی و انرژی هسته ای و . . . بیان بیرون ، نگاه می کنن ! سالمندها و پیرزن و پیرمرد ها هم به خاطر اینکه این تیزر ها براشون جذابه و در بعضی موارد نمی تونن باور کنن که این آقا پلیسه یا قند عسل و باباش وجود خارجی ندارن ، نگاه می کنن و حالشو می برن !
در هر صورت ساخت این تیزرها فکر جالبی بوده و البته باید از انیماتورها و دوبلرهایی که برای ساخت این تیزرها تلاش می کنن و زحمت می کشن تشکر کرد ،‌ من به شخصه دوست دارم که ساخت این تیزرها ادامه داشته باشه ، چون دیدن اجباری این ها رو به دیدن اجباری تبلیغ گاز و ریکا و چیپس و بستنی و لپ‌لپ و ایرانسل و لواشک ترجیح میدم .!

اگر تندبادی براید ز کُنج . . . / فیلمی از ابوالقاسم فردوسی ! (08/02/87)

فكرش رو بكنيد ؛ اگر فردوسی در دوران ما ظهور می کرد چی می شُد ! چند روز پیش در یکی از برنامه های «دو قدم مانده به صبح» این موضوع را برای بحث انتخاب کرده بودند و درباره ی ارتباط سینما و شعر صحبت های جالبی کردند . از اون موقع فکر من مشغول این شد که اگر فردوسی (یا هر یک از شاعران بزرگ دیگر) در دوران ما بود چکار می کرد !؟ (صرف نظر از این که اگر تا به حال ظهور نکرده بود ، معلوم نبود ما الان به عربی و یا هر زبان دیگه ای صحبت می کردیم به جز فارسی !)
به نظرم اگر در دوران ما هنوز شاهنامه رو ننوشته بود ، هرگز نمی نوشت ! با این جماعت کتاب خوان و فرهیخته (مهم تر از همه نخبه !) درسته باز هم با سرودن ، آوازه اش به سرتاسر جهان نفوذ می کرد ! ولی نمی نوشت … ما جوون هایی که اگر کسی در یک دستش یک «دی.وی.دی» فیلم و در دست دیگرش یک کتاب باشد و به ما بگوید که یکی را انتخاب کن ،‌ مطمئنا دی.وی.دی را انتخاب می کنیم ؛ برای ما می سرود ؟!(البته به قبای خیلی از دوستان که در جمع «ما» نیستند بر نخورد) به نظرم اگر خیلی دوست داشت که کاری کرده باشد وارد دنیای سینما می شُد و شغل نویسندگی و کارگردانی را انتخاب می کرد ! آن وقت همه ی ما همه ی پلان ها، دیالوگ ها و همه چیز فیلم هایش را از حفظ بودیم ! آن وقت هر چی هیچکاک، کیشلوفسکی، تارکوفسکی، اسکورسیزی، اسپیلبرگ، لینچ، لئونه و … بود را می گذاشت توی جیب کوچیکه ی شلوارش ! آن وقت تمام بازیگران جهان نقش‌آفرینی در یکی از فیلم های فردوسی رو بزرگترین آرزوی خودشون می ساختن ! آن وقت آمریکایی ها و اروپایی ها و بقیه ی مردم جهان در به در دنبال فیلم های فردوسی بودند ! چرا اینقدر در اینترنت ما سایت های دانلود و فروش فیلم زیاد شده !؟ چرا اینقدر در اینترنت ما سایت های دانلود و فروش کتاب کم بوده و هست و شده !؟
هر کدام از مصراع های شعر های فردوسی می توانست یک پلان تکان دهنده باشد اگر خودش آن را کارگرانی می کرد ، در برنامه ی دو قدم مانده به صبح مثال های زیادی در این باره زدند ولی شما همین بیتی که من تیتر این مطلب رو ازش گرفتم تصور کنید ، تصور کنید که پلان ابتدایی یکی از فیلم های فردوسی بود :
اگر تند بادی برآید ز کُنج                   به خاک افکند نارسیده ترنج
همین جوریش که شعر هست خیلی آدم رو به فکر فرو می بره و تاثیر می گذاره چه برسه به این که با تنکنولوژی و هنر های امروز سینما اون هم توسط خود فردوسی به تصویر در می آمد . . .
به نظرم همه ی شاعران بزرگ ما خصلت و صفت سینماگری در وجودشون قرار داشته و در زمان خودشون تنها روشی که می توانستند از این مزیت استفاده کنند و بازدهی داشته باشه همین شعر بوده که البته با یک تیر چندین نشان رو هم می زدند . . .
البته نمی خوام بگم که شاعرها و نویسندگان ما همشون باید کارگردان باشن ، اون وقت دیگه کلاهمون پس معرکه بود و همین چهار تا کتاب هم نبود و کسی هم نمی خواند . فقط نیتم این بود که اگر این خیالبافی من واقعیت داشت اوضاع چطوری بود که البته می توانست پستی باشه یکصد برابر این پست !
حالا شما هم اگر دوست داشتید نظر و عقیدتون رو درباره ی این سوژه بیان کنید .

فستیوال فیلم های نوروزی و سانسوراسیون ! (1۰/01/87)

 

اگر از دور به فيلم هاي سينمايي که در نوروز از شبکه هاي مختلف سيما پخش شد نگاه کنيم به راحتي مي تونيم بگيم که خيلي خوب و جديد بودن . ولي اگر بخواهيم از نزديک و با ديد ذره بيني نگاه کنيم مي فهميم که مسئولان پخش و نمايش اين فيلم ها با سانسور و حذف بخش هايي از اين فيلم ها کيفيت و محتواي معنوي اين فيلم ها را از بين برده اند !

چند فيلم اسکاري نوروز از تلويزيون پخش شد از جمله «جايي براي پيرمردها نيست» ، «مايکل کلايتون» و «خون به پا مي شود» ، هر کدام از اين فيلم ها چند تنديس اسکار گرفته اند ، چطور مسئولان پخش اين فيلم ها مي تونن به خودشون اجازه بدن که با چند کليک ساده بخش هايي از اين فيلم ها را کلا نمايش ندهند و حذف کنند در حالي که براي همين صحنه ها دلارها خرج شده است ، در حالي که براي همين صحنه ها زحمات فراوان کشيده شده است ، در حالي که براي فيلم کامل و بدون سانسور اسکار گرفته اند . . .

فيلم هاي خوب ديگري از جمله » گنگستر آمريکايي» ، «در دره ي خدايان» و «۱۴۰۸» نيز از جمله فيلم هايي بودند که بلاهاي زيادي به سرشان آمده بود ! به عنوان مثال در فيلم ۱۴۰۸ صحنه اي از فيلم را حذف کرده بودند که من وقتي داشتم تماشا مي کردم چشمهام چهار تا شد ! سکانسي از فيلم که دختر حدودا ۹ يا ۱۰ ساله ي آقاي نويسنده که قبلا مرده مياد و در آغوش پدرش با او صحبت هاي زيبايي مي کنه ، بازي جان کوزاک در اين صحنه بسيار تحسين برانگيز بود و علاوه بر اين ، اين سکانس ، يکي از سکانس هاي اصلي فيلم بود به اين خاطر که دختر آقاي «انسلين» نقش مهمي را در فيلم ايفا مي کند . شايد مسئولان پخش فکر اين را کرده اند که اين دختر چند ساله ديگه ممکنه به يک سوپر استار تبديل بشه و فيلم هاي مشکل دار بازي کنه !! از شبکه ي چهار بعيد بود واقعا . . .

بگذريم ؛ هر چقدر هم که تلويزيون ايران بخواهد آپديت باشه و فيلم هاي جديد و خوب پخش کنه ، باز هم شخصي که علاقه داشته باشه بايد بره و نسخه ي اصلي فيلم رو گير بياره و ببينه که اصلا چي به چي بوده ! البته نبايد از اين پيشرفت بسيار خوب تلويزیون ايران در نمايش فيلم هاي خوب و جديد چشم پوشي کرد ! واقعا در اين سال هاي اخير خيلي بهتر از قبل عمل مي کنن گذشته از اين که گاهي اوقات شيطنت هايي هم مي کنند و اگر يک فيلمي مثلا امروز در آمريکا اکران بشه که يه جورايي بر عليه آمريکا باشه و از آمريکا بد گفته باشه يک هفته بعد اين فيلم در تلويزيون ايران به نمايش در مياد !!!

اي کاش اين سانسور ها و حذفيات بي مورد کمتر مي شد (به کلمه ي «بي مورد» توجه کنيد!) و اي کاش سيماي ايران فقط در اين جور محدوده هاي زماني اين جور عمل نمي کرد و در تمام طول سال به همين صورت کار خودشو انجام مي داد . . .

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.