Archive for دست‌نوس

علی دایی ؛ آرزو می کنم دیگه اسمت رو نشنوم !

football

واقعا برای خودم متاسفم ؛ برای همه‌ی جوون های هم سن و سال خودم هم همینطور . ما به چیه این فوتبال دل بستیم ؟ به چیه این تیم ملی دل بستیم ؟
توی خواب هم نمی دیدم که توی ورزشگاه آزادی با فریاد های تشویق صد هزار تماشاچی بدون محروم و مصدوم به تیمی مثل عربستان اینطور با نکبت و ذلت ببازیم … بله ؛‌این عرب های کثیف باید هم اینقدر جرات پیدا کنن که توی ایران ، وسط ورزشگاه آزادی ایرانی ها رو بزنن …
ما چرا اینقدر ساده ایم !؟چرا اینقدر زود خام میشیم و گول میخوریم !؟ از روز قبل که هر دقیقه اون کلیپ کذایی از تلویزیون پخش میشد همراه با اون آهنگ مسخره و حال بهم زن ؛ جوی ایجاد شده بود که دیگه همه مطمئن شده بودن ایران عربستان رو میبره ! ولی حالا همه فهمیدیم که ما مثل عروسک هایی بودیم که دست هایی از بالا داشت ما رو بازی میداد …
آقای علی دایی ! من نمی دونم که تو دیگه از فوتبال این مملکت چی می خوای !؟ چیزی بوده که به دست نیاورده باشی !؟ از طریق فوتبال که میلیاردر شدی ، با مرده خوری و پاس گل های یه عده دیگه که اسمت تو دنیا شاخ شد ، تا هر موقع که عشقت کشید هم فوتبال بازی کردی ، معلوم نیست با کمک کدوم دست از غیب یک دفعه سر مربی تیم ملی فوتبال هم که شدی ! حالا دیگه از فوتبال این مملکت کوفتی چی میخوای !؟
آقای دایی ! تو در حد همون سایپا هم نبودی چه برسه به تیم ملی ! ای کاش همون موقع ها که مثلا توی اوج بودی خودت رو کنار میکشیدی که حالا این چیزا رو نشنوی ! از ته دل آرزو می کنم که این خبر بر کنار شدنت شایعه نباشه ! امیدوارم که دوباره همون دست که از غیب اومد و تو رو سر مربی کرد دوباره باعث نشه که بازم بتونی روی صندلی سر مربی تیم ملی بشینی ! آقای دایی ، تا حالا که هیچ حسی نسبت بهت نداشتم ، ولی الان اینقدر واسه من منفور شدی که آرزو می کنم دیگه اسمت رو نشنوم …
اگر چه تعویض مربی توی همچین زمانی ممکنه به تیم ملی صدمه بزنه ولی تنها زمانی از شنیدن اسمت خوشحال میشم که علتش بر کنار شدنت از تیم ملی باشه ! کاش به جای اینکه اینقدر غرور داشته باشی و سنگ پای قزوین باشی یه مقدار هم که شده به خودت نگاه میکردی ببینی چه قابلیت هایی داری ! ببینی اصلا قابلیتی داری !؟ اگر بری و به همون لباس فروشیت بچسبی خیلی سنگین تره … اَه …

اسباب کشی به وردپرس !

الان که دیگر فقط چند روز به نوروز مانده ، همه در حال خانه تکانی یا نو کردن چیزهای اطراف خود هستند . من هم بالاخره طاقت نیاوردم و امروز کاری را که مدت ها بود قصد انجامش را داشتم انجام دادم و از بلاگفا به وردپرس نقل مکان و اسباب کشی کردم .

وبلاگ نویسی در بلاگفا را دوست نداشتم ؛ جدای از کمبود های سخت افزاری و نرم افزاری ، بلاگفا خانه‌ي سرد و بی روحی برای من و وبلاگم بود ! احساس خوبی از وبلاگنویسی در بلاگفا به من دست نمیداد ! اما در همین مدت کوتاه خیلی با وردپرس انس گرفتم و اصلا احساسی را که نسبت به بلاگفا داشتم نسبت به وردپرس ندارم .

به امید اینکه در سال جدید خانه‌ی جدیدم روز از روز بهتر شود و بتوانم به خوبی از آن مواظبت کنم …

آن روزها همه بالاترین نگاه می کردند … (17/11/87)

هنوز هم که هنوزه باورم نمیشه بالاترین هک شده باشه ! بالاترین ، بالاترین من … هک شد ؟ به همین راحتی !؟ بیش از دو سال بود که توی بالاترین عضو بودم . چه اتفاقات و رویداد هایی رو با هم پشت سر گذاشتیم … درسته لینک های من نتونستن بیشتر از چند باری که با انگشت شمرده میشه به صفحه‌ی لینک های داغ برسن ، ولی من هیچ وقت دلگیر نمیشدم ؛ چون بالاترین رو دوست داشتم ، با تمام وجودم دوستش داشتم ! چرا کسی باید بالاترین رو هک کنه ؟ بالاترین بزرگ ترین جامعه مجازی ایرانی بود … این که میگم بزرگ ترین جامعه مجازی ، منظورم معنای واقعی کلمه جامعه است ؛ یعنی همه جور آدم با هزار نوع عقیده و سلیقه و اعتقاد کنار هم داشتن زندگی می کردن ! کنار هم زندگی می کردن و هیچ مشکلی هم نداشتن ! همه یوزر ها ، چه اون هایی که با هم دوست بودن و چه اون هایی که با هم دشمن بودن ته دلشون همدیگه رو دوست داشتن ! نسبت به هم غیرت داشتن … بالاترین برای من مثل هیچ سایت دیگه ای نبود ، مثل این فروم ها و انجمن ها هم نبود که اگر چیزی خلاف عقیده مدیرانش و یا کاربرانش میگفتی سه سوت بَن بشی . . .
بالاترین تو باعث شدی که من طرز فکرم رو تصحیح کنم ، بعضی عقایدم رو تغییر بدم ، با یه چشم دیگه به دنیای اطرافم نگاه کنم ، بفهمم کجا دارم زندگی می کنم . . . بالاترین هیچ وقت فراموشت نمی کنم . می دونم که بر می گردی . می دونم ؛ بالاترین برگرد ، حالا نوبت ماست که دوباره تو رو سرپا کنیم … از وقتی نیستی احساس یه بچه‌ي سه چهار ساله ای رو دارم وقتی که داره با شوق و لذت آبنبات چوبیش رو می خوره اما یکباره اون رو از دهانش بکشی بیرون . . .
بالاترین هر دقیقه و هر ساعت منتظرت هستم . . . می دونم که بر می گردی چون پهلوانان نمی میرند ! نمی دونم ، شاید اگر به پهلوانان هم از پشت خنجر بزنی . . . . . . . .

اصلا خانه‌ی دوستی وجود داره ؟ (17/11/87)

اصلا همچین دوستی هست ؟ دوستی که وقتی از همه چیز و همه جا خسته شدم ، وقتی که احساس می کنم تنهاترین موجود توی جهان هستم ، وقتی بریدم ، وقتی موندم ، وقتی دلتنگم ، وقتی دلم شکسته … با تمام وجودم بغلش کنم ؛ با تمام وجودم حسش کنم ،گرمای بدنش بهم آرامش بده ، هر چقدر که دلم خواست توی آغوش بگیرمش ،در حالی که اون رو توی آغوشم فشار میدم چشم‌هام رو ببندم و چانه‌ام رو بگذارم روی شانه‌ـش و سرم رو بچسبونم به سرش و تا میتونم گریه کنم ،گریه کنم و خجالت نکشم …
اصلا همچین دوستی هست ؟ دوستی که وقتی انقدر از گذشته‌ی گذشته شده خسته ام ، وقتی انقدر از گذشته‌ی گذشته شده می ترسم که جرات نمی کنم سرم رو برگردونم و به جای پاهای پشت سرم نگاه کنم ، به اون پناه ببرم ؟
اصلا همچین دوستی هست ؟ اصلا خانه‌ی دوستی وجود داره که به دنبالش باشم ؟ نه نیست … یقین دارم که نیست …

شب یلدای من . . . (30/9/87)

yalda1

الان شب یلداست . . .!؟
چرا هیچ کس کنارم نیست ؟ چرا بوی هیچ آدمی نمیاد ؟ صدای خنده نمیاد ؟ صدای قصه نمیاد ؟ صدای شکستن تخمه نمیاد ؟ پس هندوونه سرخ کجاست ؟ خاکستر داغ کجاست ؟ دونه های انار کجاست ؟ دست مادر چرا نیست رو سَرَم ؟ – قربونش برم گل پسرم – . . .
خدا جون بسه دیگه ! آخه عدل و انصافتو شکر ، این همه تنهایی فقط برا من !؟ خدا ؛‌ یا کاری کن این دل لامصب از سنگ شه یا بذار این بغض کوفتی بترکه ! می خوام گریه کنم ، گریه ! می خوام تو طولانی ترین شبی که خلق کردی انقدر گریه کنم که از رو بری . . . می فهمی ؟ گریه . . .

خاطره خان عمو از تئاتر ارحام صدر با حضور محمد رضا شاه ! (27/9/87)

arham_sadr

توی این مدت تقریبا کوتاه که من این وبلاگ رو دارم ، این دومین پستی هست که به مناسبت مرگ یک هنرمند داخلش می نویسم . از احساسم هنگام نوشتن این مطلب فقط می تونم به حقارت و پشیمانی اشاره کنم ! فکر می کنم دلیلش رو بدونم و شاید هم ندونم . . .
شاید اسم استاد رضا ارحام صدر تا قبل از فوت ایشون به گوش کسی نخورده بود ، مخصوصا به گوش جوون ترها ؛ من خودم هم به خاطر سن کم چیزی زیادی از ایشون نمی دونم و هیچ کدم از تئاترها یا فیلم های ایشون رو تا حالا ندیدم ولی به این دلیل که این استاد بزرگوار همشهری ما بودن چیزهایی از بزرگترها از ایشون شنیده ام و با همین اطلاعات اندک پی برده بودم که این استاد هنرمند چقدر شخصیت جالبی دارند . قصدم از نوشتن این مطلب به نوعی تخلیه کردن خودم هست و البته نوشتن خاطره ای از استاد ارحام صدر که خان عموی بزرگ ما چندین بار برای ما تعریف کردند :
عموی بزرگ بنده تعریف می کردند که یکبار که برای بار چندم برای دیدن یکی از تئاترهای استاد ارحام صدر رفته بودند ، در کمال تعجب متوجه شده اند که محمدرضا شاه هم توی سالن حضور دارند و برای تماشای نمایش این استاد کاردان به تئاتر اومده ! از ذوق و شوق دیدن شاه مملکت از فاصله‌ی نزدیک توسط خان عمو که باید بگذرم ! ولی باید بدونید که تئاترهای گروه استاد ارحام صدر این جور که گفته می شه خیلی انتقادی بوده و با طنز حرف های انتقادی خیلی بزرگی رو بیان می کرده ! خان عمو تعریف می کرد که شاه از دیدن این نمایش بسیار لذت می برده و حین دیدن نمایش همش در حال خندیدن بودن ! خان عمو می گفت در صحنه ای از تئاتر استاد ارحام صدر باید می گفته که من از هیچ کس و هیچ چیز نمی ترسم و فقط از خدا می ترسم ! ولی اینبار چون شاه به دیدن نمایشش اومده بوده خیلی ناگهانی یه تغییراتی توی دیالوگش داده و به بازیگر مقابلش گفته : ترس ؟ من و ترس ؟! این شاه مملکت رو می بینی که اینجا نشسته ؟!؟ من از این هم نمی ترسم !! من فقط از خدا می ترسم . . . فقط از خدا . . .

راهروی مِسی رنگ دانشکده . . . (20/9/87)

نور نارنجی رنگ خورشید به شدت از سمت درب‌های شیشه ای غربی دانشکده به داخل راهروها می تابید ، خورشید داشت غروب می کرد و انگار پشت درب‌های بزرگ قرار داشت . همیشه سعی می کردم در این فصل که خورشید زود هنگام غروب می کند در اوقات بیکاری خودم را به دانشکده‌ی انسانی برسانم و این صحنه‌ی ناب را به چشمان خسته‌ی خودم هدیه بدهم ؛ آن روز هم همین کار را کردم ، به دیوار سمت راستی راهرو جایی در میانه‌ی آن و روبه‌روی انتشارات دانشکده تکیه داده بودم و از این ثانیه های زیبا لذت می بردم . دیدم که آن پسر آمد ، همیشه حداقل یکی از دوستانش همراهش بودند ، اینبار تنها بود و مثل همیشه عینک آفتابی اش هنوز به چشمانش بود ، دست چپش را به دیوار یخ کرده‌ی روبه روی من چسبانده بود و آرام آرام از انتهای راهرو و سمت چپ من به طرف جلو حرکت می کرد . حدس زدم مقصدش «کانون مهر» باشد که اتاق آن در سمت راست من و روبه روی پله های منتهی به طبقه دوم دانشکده قرار داشت ، پاشیده شدن نور مِسی رنگ خورشید به داخل راهرو به اوج خودش رسیده بود ، سرم را به طرف راست جایی که کانون مهر قرار داشت چرخواندم ، نور خورشید که از این سمت می تابید چشمانم را زَد ، جلوی در کانون چیزی دیدم که یکه خوردم ، تکیه ام از دیوار کنده شد ، یک قدم به جلو آمدم . آن دختر را دیدم ، متوجه آمدنش از طبقه بالا نشده بودم ، او هم برعکس همیشه تنها بود . کیف دستی ساده اش از ساق دست چپش آویزان بود ، با انگشتان دست راست دستگیره در اتاق کانون مهر را گرفته بود و با انگشتان دست چپ محکم کلید را در دست گرفته بود و در حال تقلا برای باز کردن قفل در بود ، انگار قفل گیر داشت ، پسر داشت آرام آرام نزدیک می شد . دختر خسته شد و از تقلا دست کشید ، چادر مشکی اش را مرتب کرد ، شیشه ساعت مچی اش را بالا زد و عقربه های آن را لمس کرد ، شیشه را بست و دوباره به تقلا کردن ادامه داد . به زمین چسبیده بودم ، می خواستم به پسر کمک کنم ، تا رسیدن به کانون باید از درب یک کلاس خالی و درب انتشارات عبور می کرد ، نمی توانستم تکان بخورم – احمق چرا کمکش نمی کنی ؟ – پسر کلاس را رد کرد ، دختر همچنان مشغول تقلا بود ، پسر به انتشارات رسید ، به اشتباه فکر کرد به کانون رسیده ، یک قدم به داخل رفت اما از صدای دستگاه های فتوکپی فهمید که اشتباه کرده ، بیرون آمد و دوباره به همان حالت به راه افتاد ، در این زمان از روبه روی من عبور کرد ، دختر هنوز نتوانسته بود در را باز کند – زود باش دیگر ، یک قفل را نمی توانی باز کنی ؟ – احساس کردم از خودم بَدَم می آید – کثافت  گوه – پسر نزدیک به در کانون شده بود و دختر هنوز نتوانسته بود در را باز کند . – هنوز می توانی کمکش کنی ، زود باش . . . آشغال – دست چپ پسر ، همانی که چسبیده به دیوار بود درست در راستای دست چپ دختر ، همانی که کلید را این طرف و آن طرف می چرخاند بود ، – الان . . . ، چرا هیچ کس دیگه اینجا نیست . نرو . . .- پسر به کانون رسید ، دستش به دست دختر خورد ، اخمی در چهره‌ی هر دوشان به وجود آمد ، اخمی حاکی از کنجکاوی ، باز نور شدید چشمانم را اذیت کرد ، پسر با آرامش و آرام ابتدا ساعت دختر را لمس کرد و بعد دستش را . در آن نور ابروهایش را دیدم که یکدفعه به حالت تعجب و ترس بالا رفت ، ناگهان هر دو دستش را به شدت عقب کشید و در همان حین یک قدم به عقب پرید ، فکر کردم او را برق گرفته ، کیف دختر به خاطر تکانی که خورد به زمین افتاد ، پسر خیلی بیشتر از دختر ترسیده بود ، باز از خودم بدم آمد – خاک بر سَرت – . دختر با لبخند سرد و با تعجب گفت : آقای دهقانی شما هستید ؟ . پسر با صدایی لرزان گفت : بله خانم . احساس کردم هر دوشان آرام تر شدند ، آخر همدیگر را می شناختند . در سکوتی کر کننده دختر خم شد و کیفش را از روی زمین بر داشت ، پسر همچنان در حال تکان خوردن و تحرکت بود ، کاملا احساس شرم در چهره اش معلوم بود ، به خودم گفتم حالا مگر چه شده که ناراحت شدی ؟ فقط دستشان به همدیگر خورده ! کاری که تو هم هر روز انجام می دهی ! شوک پسر در آن لحظه جلوی چشمانم آمد . – خفه شو آشغال – . دختر آرام گفت : هر کاری می کنم در کانون را باز کنم نمی توانم . پسر گفت : چرا ؟ بگذارید من امتحان کنم . دختر گفت : کلید داخل قفل است . پسر در را عقب و جلو می کشید و در همان حال کلید را در قفل می چرخاند . نگرانی و خجالت چهره هر دوشان را فرا گرفته بود ! هنوز نمی توانستم حرکت کنم . پسر بالاخره در را باز کرد . به دختر گفت شما بفرمایید داخل من میرم دنبال علی ! فهمیدم که پسر نمی خواست او و دختر تنها در اتاق باشند ، احساس کردم دختر هم با شنیدن این جمله راحت تر شد . پسر که مطمئن شد دختر داخل شد از او خداحافظی کرد و آرام برگشت ولی اینبار به داخل کلاس خالی مجاور انتشارات رفت و آرام و منتظر نشست . . . احساس کردم می توانم راه بروم ! نزدیک کلاسی که پسر در آن نشسته بود شدم و او را آرم و ساکت دیدم ، بالای چهارچوب در نوشته شده بود ۲۰۲ . به طرف کانون رفتم ، نور خورشید کم رنگ تر شده بود ، بعد از دیدن چیزی که بالای چهار چوب در کانون نوشته شده بود بدون توجه به راهروی مِسی و زیبا از دانشکده خارج شدم و تا می توانستم دویدم و دور شدم ، دویدم و دور شدم . . . : کانون حمایت از معلولان و نابینایان دانشگاه .

با یه چشم به هم زدن … (8/7/87)

gh

با یه چشم به هم زدن ماه رمضون این سال هم داره تموم میشه ، با یه چشم به هم زدن این سال هم تموم میشه ، با یه چشم به هم زدن دوران خوش کودکی و نوجوونی مون هم تموم شد ، با یه چشم به هم زدن جوونی و بزرگسالی مون هم تموم میشه ، با یه چشم به هم زدن موهامون هم سفید میشه ، با یه چشم به هم زدن عمرمون هم تموم میشه و بعد از آخرین چشم به هم زدن دیگه کمرکش قبرستون زیر یه عالمه خاک خوابیدیم  و خواهی نخواهی همسایه‌ی خوشمزه ای واسه مورچه ها و کرم ها شدیم . . . به همین راحتی ، به همین خوشمزگی !
با هر کدوم از این چشم ها و پلک هایی که برای خوندن این نوشته به هم زدید ، با هر یک از نفس هایی که حین خوندن این نوشته کشیدید ، یه قدم به مرگ نزدیگ تر شدید . . . اتفاقی که ممکنه خیلی دور یا خیلی نزدیک باشه . . .
به خاطر ناراحت شدن و به هم ریختن اعصابتون از این حقیر خرده نگیرید ! چرا ما هیچ وقت به این چیزا فکر نمی کنیم ؟ چرا اندازه یک صدم  این چیزایی که آخرش باید همه رو بذاریم و بریم به مرگ فکر نمی کنیم ؟! چرا خودم به این چیزا فکر نمی کنم ؟! مرگ حقه ولی برای همسایه . . .

چرا فقط توی ماه رمضون یه کمی درست میشیم ؟! (14/6/87)

گاهی اوقات که مثلا یه اتفاق خوشایندی توی ایران می افته و افتخاری کسب میشه همه‌ی ما ایرانی ها خوشحال میشیم ، برای چند ثانیه به ایرانی بودنمون افتخار می کنیم ! مثلا می گیم اره داداش ، اره عزیزم ، تیم ما برنده شده ، بچه های کشور ما توی فلان المپیاد مقام آوردن ، هادی ساعی عزیزمون توی المپیک طلا گرفت ، فیلم فلان کارگردان کشورمون توی فلان جشنواره جایزه گرفت ، مقاله فلان دکتر کشور عزیزمون برنده شده ، عکس های فرزند غیور کشورمون جایزه گرفته و . . . ! برای این جور اتفاق ها ما ایرانی ها خوب بلدیم که ضمیر «ما» رو به کار ببریم و همه رو هم خون و هم وطنمون حساب کنیم . . .
اما وقتی که می شنویم یا می بینیم که یک ایرانی سر چندین نفر رو کلاه گذاشته و خورده و برده ، اینجا دیگه نمی گیم سر مردم کلاه گذاشتیم ! نمی گیم دخترهای جوونِ پدر و مادرهایی رو که با هزار امید و آرزو پاره تنشون رو بزرگ کردن دزدیدیم و بردیم خونه خالی به زور بهشون تجاوز کردیم و بعدشم توی بیابون از ماشین پرتشون کردیم بیرون ! نمی گیم توی صورت کسی اسید پاشیدیم ! نمی گیم دزدی کردیم ! نمی گیم مال یتیم خوردیم ! نمی گیم کُشتیم ! نمی گیم ریا کردیم ! ربا خوردیم ! زنا کردیم !دروغ گفتیم ! نذول خوردیم ! لواط کردیم ! گرون فروشی کردیم و . . . ! برای اینجور اتفاق ها دیگه نمی گیم «ما» ، میگیم اینا رو باید از اونجا آویزونشون کنن ، باید زندان کنن ، اعدام کنن باید فلان کنن . . .
چرا خودمون با خودمون این کارها رو می کنیم ، مگه اون متجاوز ، کلاهبردار ، ربا خوار ، نذول خوار ، دزد یکی مثل من و تو نیست ؟ ایرانی نیست ؟ فرزند کشور عزیزمون نیست ؟ ما هستیم ، همه ما . . .
تا کی باید منتظر بشینیم که کشورمون خودش خود به خود درست بشه ؟ مگه بهمون ثابت نشده دولتمردانمون عرضه‌ی همچین کاری رو ندارن ؟ خودمون باید خودمون رو درست کنیم تا کشورمون درست بشه . . . از خودمون شروع کنیم ، از پس خودمون که بر میاییم . . .
چرا فقط توی ماه رمضون آمار فساد و جرم و جنایت پایین میاد ؟ مگه توی ماه رمضون چه کار می کنیم ؟ ماه رمضون خورشید یه جور دیگه میتابه ؟ روزهاش با بقیه روزهای سال فرق میکنه ؟ چرا فقط توی ماه رمضون یه کمی درست میشیم . . . ؟ ای خدا کاش تمام ۱۲ ماه سال ، ماه رمضون بود . . .کاش . . .

جایی برای پیرمردها هست‌! (9/6/87)

پیرمرد به گوشی عجیب و غریبی که در دستان جوانی که در نیمکت کناری او داخل پارک نشسته بود نگاهی کرد و بعد ، نگاهش جلب دستان لرزان و خشک خود و تنها تسبیحی که لای انگشتانش پیچیده بود شد ؛ نفسی کشید و پیش خود گفت : ه…ی ، عجب زمانه ای شده ، همه چیز تغییر کرده ، هیچ چیز مثل سابق نیست . . .
پیرمرد به موهای سیخ شده ، صورت زیبا و ابروهای از بالا و پایین بدهکار جوان نگاهی کرد و بعد ، با دستمال سفید و گلدوزی شده‌ی خود عرق های پیشانی بلندش را به همراه عینک ته استکانی خود پاک کرد و دستی بر صورت خشک و پر چین و چروک خود کشید ؛ نفسی کشید و پیش خود گفت : ه…ی ، عجب زمانه ای شده ، همه چیز تغییر کرده ، هیچ چیز مثل سابق نیست . . .
پیرمرد به دستگاه سیاه رنگی که جوان از جیب شلوار تنگ و فاق‌کوتاه خود بیرون آورد و مشغول خیره شدن به تلویزیون کوچک روی آن و بازی با آن شد نگاهی کرد و بعد ، نگاهش جلب ساعت جیبی و قدیمی خود شد سپس جعبه‌ی سفیدرنگ کلکسیون قرص هایش را از جیب بیرون آورد و یکی از آنها را همراه با نوشیدن جرعه ای آب از بطری کنار دستش به سختی فرو داد ؛ نفسی کشید و پیش خود گفت : ه…ی ، عجب زمانه ای شده ، همه چیز تغییر کرده ، هیچ چیز مثل سابق نیست . . .
پیرمرد به صدای جوان گوش می کرد در حالی که جوان رعنا کنار نیمکتش در حال قدم زدن و صحبت کردن با دوست دختر خود به وسیله‌ی گوشی عجیب و غریبش بود ، بعد ؛‌ با دستانش زانوهای پاهای فلج شده خود را فشار داد و فشار داد و فشار داد و نفسی کشید و پیش خود گفت : ه…ی ، عجب زمانه ای شده ، همه چیز تغییر کرده ، هیچ چیز … مث … که ناگهان احساس کرد که از پشت کسی در حال آب پاشیدن و خیس کردن اوست ، سریع متوجه شد که این باغبان بی فکر و بی خیال پارک است که در حال آبیاری آن طرف دیوار بزرگ شمشادی نزدیک پیرمرد است ، پیرمرد می خواست حوار بکشد و باغبان را متوجه خود کند ولی با هنجره ای که چند سال قبل آن را از دست داده بود نمی توانست . . . نگرانی در چشم ها و چهره‌ی پیرمرد موج می زد ، هنوز یک ساعت مانده بود تا دخترش دنبال او بیاید و به خانه بازگردد ، چاره ای جز ماندن و خیس شدن نداشت . ناگهان حضور دست گرمی را روی شانه اش حس کرد ، بعد از چند ثانیه متوجه شد که به نیمکتی دورتر منتقل شده است ، احساس آرامش از نشستن روی این نیمکت تمام وجودش را فرا گرفته بود که متوجه بوسه ای بر دستش شد ! آن جوان را روبه روی خود دید در حالی که با تبصمی زیبا به او نگاه می کند و با دست هایش لباس های خود را می تکاند … برای چند ثانیه چشمان خود را بست و هر دعای خیری که می توانست برای این جوان کرد ، با لبخند چشمانش را که باز کرد ولی جوان را دید که در حال دور شدن از اوست ، بعد ؛‌ نفسی کشید و پیش خود گفت : ه..ی خدای بزرگ ، عجب زمانه ایست ، هیچ چیز تغییر نکرده ، همه چیز مثل سابق است . . .

« ورودی‌های پیشین
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.