نور نارنجی رنگ خورشید به شدت از سمت دربهای شیشه ای غربی دانشکده به داخل راهروها می تابید ، خورشید داشت غروب می کرد و انگار پشت دربهای بزرگ قرار داشت . همیشه سعی می کردم در این فصل که خورشید زود هنگام غروب می کند در اوقات بیکاری خودم را به دانشکدهی انسانی برسانم و این صحنهی ناب را به چشمان خستهی خودم هدیه بدهم ؛ آن روز هم همین کار را کردم ، به دیوار سمت راستی راهرو جایی در میانهی آن و روبهروی انتشارات دانشکده تکیه داده بودم و از این ثانیه های زیبا لذت می بردم . دیدم که آن پسر آمد ، همیشه حداقل یکی از دوستانش همراهش بودند ، اینبار تنها بود و مثل همیشه عینک آفتابی اش هنوز به چشمانش بود ، دست چپش را به دیوار یخ کردهی روبه روی من چسبانده بود و آرام آرام از انتهای راهرو و سمت چپ من به طرف جلو حرکت می کرد . حدس زدم مقصدش «کانون مهر» باشد که اتاق آن در سمت راست من و روبه روی پله های منتهی به طبقه دوم دانشکده قرار داشت ، پاشیده شدن نور مِسی رنگ خورشید به داخل راهرو به اوج خودش رسیده بود ، سرم را به طرف راست جایی که کانون مهر قرار داشت چرخواندم ، نور خورشید که از این سمت می تابید چشمانم را زَد ، جلوی در کانون چیزی دیدم که یکه خوردم ، تکیه ام از دیوار کنده شد ، یک قدم به جلو آمدم . آن دختر را دیدم ، متوجه آمدنش از طبقه بالا نشده بودم ، او هم برعکس همیشه تنها بود . کیف دستی ساده اش از ساق دست چپش آویزان بود ، با انگشتان دست راست دستگیره در اتاق کانون مهر را گرفته بود و با انگشتان دست چپ محکم کلید را در دست گرفته بود و در حال تقلا برای باز کردن قفل در بود ، انگار قفل گیر داشت ، پسر داشت آرام آرام نزدیک می شد . دختر خسته شد و از تقلا دست کشید ، چادر مشکی اش را مرتب کرد ، شیشه ساعت مچی اش را بالا زد و عقربه های آن را لمس کرد ، شیشه را بست و دوباره به تقلا کردن ادامه داد . به زمین چسبیده بودم ، می خواستم به پسر کمک کنم ، تا رسیدن به کانون باید از درب یک کلاس خالی و درب انتشارات عبور می کرد ، نمی توانستم تکان بخورم – احمق چرا کمکش نمی کنی ؟ – پسر کلاس را رد کرد ، دختر همچنان مشغول تقلا بود ، پسر به انتشارات رسید ، به اشتباه فکر کرد به کانون رسیده ، یک قدم به داخل رفت اما از صدای دستگاه های فتوکپی فهمید که اشتباه کرده ، بیرون آمد و دوباره به همان حالت به راه افتاد ، در این زمان از روبه روی من عبور کرد ، دختر هنوز نتوانسته بود در را باز کند – زود باش دیگر ، یک قفل را نمی توانی باز کنی ؟ – احساس کردم از خودم بَدَم می آید – کثافت گوه – پسر نزدیک به در کانون شده بود و دختر هنوز نتوانسته بود در را باز کند . – هنوز می توانی کمکش کنی ، زود باش . . . آشغال – دست چپ پسر ، همانی که چسبیده به دیوار بود درست در راستای دست چپ دختر ، همانی که کلید را این طرف و آن طرف می چرخاند بود ، – الان . . . ، چرا هیچ کس دیگه اینجا نیست . نرو . . .- پسر به کانون رسید ، دستش به دست دختر خورد ، اخمی در چهرهی هر دوشان به وجود آمد ، اخمی حاکی از کنجکاوی ، باز نور شدید چشمانم را اذیت کرد ، پسر با آرامش و آرام ابتدا ساعت دختر را لمس کرد و بعد دستش را . در آن نور ابروهایش را دیدم که یکدفعه به حالت تعجب و ترس بالا رفت ، ناگهان هر دو دستش را به شدت عقب کشید و در همان حین یک قدم به عقب پرید ، فکر کردم او را برق گرفته ، کیف دختر به خاطر تکانی که خورد به زمین افتاد ، پسر خیلی بیشتر از دختر ترسیده بود ، باز از خودم بدم آمد – خاک بر سَرت – . دختر با لبخند سرد و با تعجب گفت : آقای دهقانی شما هستید ؟ . پسر با صدایی لرزان گفت : بله خانم . احساس کردم هر دوشان آرام تر شدند ، آخر همدیگر را می شناختند . در سکوتی کر کننده دختر خم شد و کیفش را از روی زمین بر داشت ، پسر همچنان در حال تکان خوردن و تحرکت بود ، کاملا احساس شرم در چهره اش معلوم بود ، به خودم گفتم حالا مگر چه شده که ناراحت شدی ؟ فقط دستشان به همدیگر خورده ! کاری که تو هم هر روز انجام می دهی ! شوک پسر در آن لحظه جلوی چشمانم آمد . – خفه شو آشغال – . دختر آرام گفت : هر کاری می کنم در کانون را باز کنم نمی توانم . پسر گفت : چرا ؟ بگذارید من امتحان کنم . دختر گفت : کلید داخل قفل است . پسر در را عقب و جلو می کشید و در همان حال کلید را در قفل می چرخاند . نگرانی و خجالت چهره هر دوشان را فرا گرفته بود ! هنوز نمی توانستم حرکت کنم . پسر بالاخره در را باز کرد . به دختر گفت شما بفرمایید داخل من میرم دنبال علی ! فهمیدم که پسر نمی خواست او و دختر تنها در اتاق باشند ، احساس کردم دختر هم با شنیدن این جمله راحت تر شد . پسر که مطمئن شد دختر داخل شد از او خداحافظی کرد و آرام برگشت ولی اینبار به داخل کلاس خالی مجاور انتشارات رفت و آرام و منتظر نشست . . . احساس کردم می توانم راه بروم ! نزدیک کلاسی که پسر در آن نشسته بود شدم و او را آرم و ساکت دیدم ، بالای چهارچوب در نوشته شده بود ۲۰۲ . به طرف کانون رفتم ، نور خورشید کم رنگ تر شده بود ، بعد از دیدن چیزی که بالای چهار چوب در کانون نوشته شده بود بدون توجه به راهروی مِسی و زیبا از دانشکده خارج شدم و تا می توانستم دویدم و دور شدم ، دویدم و دور شدم . . . : کانون حمایت از معلولان و نابینایان دانشگاه .
Archive for داستان
جایی برای پیرمردها هست! (9/6/87)
پیرمرد به گوشی عجیب و غریبی که در دستان جوانی که در نیمکت کناری او داخل پارک نشسته بود نگاهی کرد و بعد ، نگاهش جلب دستان لرزان و خشک خود و تنها تسبیحی که لای انگشتانش پیچیده بود شد ؛ نفسی کشید و پیش خود گفت : ه…ی ، عجب زمانه ای شده ، همه چیز تغییر کرده ، هیچ چیز مثل سابق نیست . . .
پیرمرد به موهای سیخ شده ، صورت زیبا و ابروهای از بالا و پایین بدهکار جوان نگاهی کرد و بعد ، با دستمال سفید و گلدوزی شدهی خود عرق های پیشانی بلندش را به همراه عینک ته استکانی خود پاک کرد و دستی بر صورت خشک و پر چین و چروک خود کشید ؛ نفسی کشید و پیش خود گفت : ه…ی ، عجب زمانه ای شده ، همه چیز تغییر کرده ، هیچ چیز مثل سابق نیست . . .
پیرمرد به دستگاه سیاه رنگی که جوان از جیب شلوار تنگ و فاقکوتاه خود بیرون آورد و مشغول خیره شدن به تلویزیون کوچک روی آن و بازی با آن شد نگاهی کرد و بعد ، نگاهش جلب ساعت جیبی و قدیمی خود شد سپس جعبهی سفیدرنگ کلکسیون قرص هایش را از جیب بیرون آورد و یکی از آنها را همراه با نوشیدن جرعه ای آب از بطری کنار دستش به سختی فرو داد ؛ نفسی کشید و پیش خود گفت : ه…ی ، عجب زمانه ای شده ، همه چیز تغییر کرده ، هیچ چیز مثل سابق نیست . . .
پیرمرد به صدای جوان گوش می کرد در حالی که جوان رعنا کنار نیمکتش در حال قدم زدن و صحبت کردن با دوست دختر خود به وسیلهی گوشی عجیب و غریبش بود ، بعد ؛ با دستانش زانوهای پاهای فلج شده خود را فشار داد و فشار داد و فشار داد و نفسی کشید و پیش خود گفت : ه…ی ، عجب زمانه ای شده ، همه چیز تغییر کرده ، هیچ چیز … مث … که ناگهان احساس کرد که از پشت کسی در حال آب پاشیدن و خیس کردن اوست ، سریع متوجه شد که این باغبان بی فکر و بی خیال پارک است که در حال آبیاری آن طرف دیوار بزرگ شمشادی نزدیک پیرمرد است ، پیرمرد می خواست حوار بکشد و باغبان را متوجه خود کند ولی با هنجره ای که چند سال قبل آن را از دست داده بود نمی توانست . . . نگرانی در چشم ها و چهرهی پیرمرد موج می زد ، هنوز یک ساعت مانده بود تا دخترش دنبال او بیاید و به خانه بازگردد ، چاره ای جز ماندن و خیس شدن نداشت . ناگهان حضور دست گرمی را روی شانه اش حس کرد ، بعد از چند ثانیه متوجه شد که به نیمکتی دورتر منتقل شده است ، احساس آرامش از نشستن روی این نیمکت تمام وجودش را فرا گرفته بود که متوجه بوسه ای بر دستش شد ! آن جوان را روبه روی خود دید در حالی که با تبصمی زیبا به او نگاه می کند و با دست هایش لباس های خود را می تکاند … برای چند ثانیه چشمان خود را بست و هر دعای خیری که می توانست برای این جوان کرد ، با لبخند چشمانش را که باز کرد ولی جوان را دید که در حال دور شدن از اوست ، بعد ؛ نفسی کشید و پیش خود گفت : ه..ی خدای بزرگ ، عجب زمانه ایست ، هیچ چیز تغییر نکرده ، همه چیز مثل سابق است . . .
داستانی از خاموشی ! (22/4/87)
یک روز يكي از ماموران زحمتكش ادارهي برق که به خاطر گرما، گرانی، زن و بچه و هزار مشغلهي دیگه تا حدودی گیج شده بود وارد یک مجتمع شد و کنتور برق واحد آقای «ب» را که مردی معتقد و دوستدار این دولت مردمی بود به جای کنتور برق واحد آقای «الف» که یک انسان شریف و نرمال بود و مثل همیشه فرصت نکرده بود قبض برق واحدش را پرداخت کند قطع کرد ! آقای ب فکر کرد که این قطعی برق به خاطر خاموشی های دو ساعتهي روزانه هست ؛ بعد از دو ساعت متوجه شد همهی ساختمان برق دارند به جز واحد او ! سریع به سراغ کنتورها که در پارکینگ بود رفت و فهمید که کنتور واحدش قطع است ، به خودش گفت من که قبضم را پرداختهام حتما دوباره این آقای الف قبضش را نداده و مامور ادارهی برق به اشتباه کنتور واحد من را قطع کرده ! سراغ آقای الف رفت و متوجه شد که حدساش درست بوده ، بندهخدا آقای الف هم که تقریبا آچار فرانسه ساختمان بود برق واحد آقای ب را به کنتور خوداش متصل کرد و نعمت برق دوباره به واحد آقای ب برگشت و قضیه فیصله پیدا کرد . بعد از چند دقیقه آقای ب متوجه شد که برق واحدش کم و زیاد می شود ، خانوماش گفت: خاکعالم؛ ب ،چرا برق اینجوری میشه !؟ آقای ب هم گفت شاید این الف کارش را درست انجام نداده ، خانوم این فازمترُ بیار تا خودم درستش کنم ! آقای ب اُفتاد به جان کنتور واحد آقای الف و بعد از یک سری کارهایی که خودش هم نفهمید چکار کرده به خودش گفت فکر کنم درست شد و رفت بالا ! ناگهان آقای الف دید که برق واحدش قطع شده و چون برق عمومی ساختمان بود رفت سراغ کنتور و فهمید که آقای ب برق واحدش را قطع کرده و فقط برق خودش وصل است ! اینبار او به سراغ آقای ب رفت و گفت که شما اینکار را کردید ؟ ب گفت بله ، آخه برق ما هی کم و زیاد میشد ، فکر نمی کردم برق شما قطع بشود ! الف گفت آخه حاجی بَد کردم که به شما برق دادم !؟ چرا برق ما را قطع کردید . . . خلاصه آقای الف دوباره کنتور را به همان حالت قبلی در آورد و هر دو به واحدهایشان برگشتند ! بعد از چند دقیقه اینبار هم برق آقای الف رفت و هم برق آقای ب ! اعصاب هر دوتای آنها خورد شد و علاوه بر آن خانوم هایشان هم شاخ توی جیبشان گماشتند و هر دو باهم به پارکینگ رسیدند و بعد از جر و بحث داشتند با هم گلاویز می شدند که یکی دیگر از اعضای ساختمان آمد و گفت آقایون چرا دارید دعوا می کنید !؟ برق همه قطع است ! مثل همیشه هر روز دو ساعت برق می رود دیگر ! حاجی ب از شما بعید است آقای الف شما هم همینطور !! آقای الف و ب هر دو خجالت زده در حالی که به سوی واحدهایشان می رفتند با صدای نچندان آرام به یکی از شخصیت های نخبه ی دولت مردمی ، هرچه دشنام می دانستند دادند . . . ! نکتهی جالب اینجا بود که صدای آقای ب از آقای الف بلندتر بود !!
چندین دقیقه بعد از دو ساعت خاموشی باز برق واحدهای آقای الف و ب قطع شد ! اینبار هر دو سراسیمه با چوب و چماق به پارکینگ آمدند که دیدند شخص دیگری در حال وَر رفتن به کنتور هاست !! آن شخص هم که بسیار از حجوم این دو ترسیده بود با صدایی همراه با ترس گفت : ببخشید . . . فکر می کردم که امروز یکی از کنتورهای این ساختمان را اشتباهی قطع کردم . . . ! داشتم درستش می کردم . . .



