
الان شب یلداست . . .!؟
چرا هیچ کس کنارم نیست ؟ چرا بوی هیچ آدمی نمیاد ؟ صدای خنده نمیاد ؟ صدای قصه نمیاد ؟ صدای شکستن تخمه نمیاد ؟ پس هندوونه سرخ کجاست ؟ خاکستر داغ کجاست ؟ دونه های انار کجاست ؟ دست مادر چرا نیست رو سَرَم ؟ – قربونش برم گل پسرم – . . .
خدا جون بسه دیگه ! آخه عدل و انصافتو شکر ، این همه تنهایی فقط برا من !؟ خدا ؛ یا کاری کن این دل لامصب از سنگ شه یا بذار این بغض کوفتی بترکه ! می خوام گریه کنم ، گریه ! می خوام تو طولانی ترین شبی که خلق کردی انقدر گریه کنم که از رو بری . . . می فهمی ؟ گریه . . .



