با یه چشم به هم زدن … (8/7/87)

gh

با یه چشم به هم زدن ماه رمضون این سال هم داره تموم میشه ، با یه چشم به هم زدن این سال هم تموم میشه ، با یه چشم به هم زدن دوران خوش کودکی و نوجوونی مون هم تموم شد ، با یه چشم به هم زدن جوونی و بزرگسالی مون هم تموم میشه ، با یه چشم به هم زدن موهامون هم سفید میشه ، با یه چشم به هم زدن عمرمون هم تموم میشه و بعد از آخرین چشم به هم زدن دیگه کمرکش قبرستون زیر یه عالمه خاک خوابیدیم  و خواهی نخواهی همسایه‌ی خوشمزه ای واسه مورچه ها و کرم ها شدیم . . . به همین راحتی ، به همین خوشمزگی !
با هر کدوم از این چشم ها و پلک هایی که برای خوندن این نوشته به هم زدید ، با هر یک از نفس هایی که حین خوندن این نوشته کشیدید ، یه قدم به مرگ نزدیگ تر شدید . . . اتفاقی که ممکنه خیلی دور یا خیلی نزدیک باشه . . .
به خاطر ناراحت شدن و به هم ریختن اعصابتون از این حقیر خرده نگیرید ! چرا ما هیچ وقت به این چیزا فکر نمی کنیم ؟ چرا اندازه یک صدم  این چیزایی که آخرش باید همه رو بذاریم و بریم به مرگ فکر نمی کنیم ؟! چرا خودم به این چیزا فکر نمی کنم ؟! مرگ حقه ولی برای همسایه . . .

نوشتن دیدگاه