بالاخره امشب صحنه ای را که هم دوست داشتم ببینم و هم دوست نداشتم ببینم را ، دیدم !
دوست نداشتم ببینم چون نمی خواستم لحظه های کنار خانواده بودن و خندیدن را از دست بدهم ! هنگامی که همگی از خنده روده بر شده بودیم و من در همان حال به پدر و مادرم که چهره هایشان غرق در خنده بود نگاه می کردم و بهترین حس دنیا به من دست می داد ، نمی خواستم این لحظه را از دست بدهم ! نمی خواستم این صحنه را ببینم چون می دانستم که باید از دو ، سه روز بعد چند صد کیلومتر از خانواده ام دور باشم برای چندین هفته . . . دوست داشتم ببینم چون نمی خواستم حتی یکی از این لحظات زیبا را از دست بدهم . . . وقتی آن گریه ی دیدنی شصت چی را در سکانس آخر دادگاه دیدم ، همه ی این ها از جلوی چشمانم رد شدند و بغض گلوم رو گرفت .
دلم می خواست خودم هم مثل بقیه از مهران مدیری تشکری کرده باشم به خاطر همه چیز ، اگر خودم نمی نوشتم دلم خنک نمی شد ! چند روزی بود که به “به به” ، “خیلی ممنونم” و “آفرین” ها و همه چیز مرد هزار چهره عادت کرده بودم ! به مثبت و منفی و نظر دادن ها به لینک های پیرامون این سریال در بالاترین عادت کرده بودم ! قصدم این نیست که خیلی بزرگنمایی کرده باشم ! این لحظات خانواده ی کامل بودن همیشه وجود نداره ، چرا قبلا قدر این لحظات را نمی دونستم و این قدر ساده از کنار آن رد می شدم !
مهران مدیری و گروه مرد هزار چهره ، واقعا خسته نباشید ،لحظه های فراموش نشدنی ه بسیار قشنگی را برای ما رقم زدید ! از تبسم و نیش خند ها به طنزهای بدون طنز خسته شده بودیم ! خداحافظ کارمند ساده ی بایگانی ثبت احوال شیراز . . .




